تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.

شب بود .اولین شب پیش هم بودن.زنان خسته از هلهله ی یک شب طولانی به خانه بر می گشتند.همه آنها که برای بدرقه عروس تا درگاه خانه ی داماد آمده بودند حالا دیگر دور شده بودند.آن همه هیاهو وهمهمه ی عروسی ، ناگهان خوابیده بود، همه رفته بودند.فقط سکوت بود که هنوز نرفته بود .آنجا درست بین دوتائیشان نشسته بود و نمی خواست تنهایشان بگذارد."به چه فکر می کنی فاطمه جان؟"صدای علی (ع) بود که سکوت را وا داشت بگریزد.فاطمه (ع) به دور ها خیره بود ،به نوری که از مهتاب پشت پنجره به درون می ریخت.

همانطور که امشب از خانه پدرم به خانه شما آمدم یک روز یا یک شب ، از خانه ی دنیا به آخرت خواهم رفت."سکوت چون هاله ای دو تائیشان را بغل می کند.لای مهتاب اتاق ،هر دو به سفر می اندیشند . به او که در پایان راه منتظر هر دوشان ایستاده است.عشق کوچک در لابلای عشق بزرگ گم می شود.عشق بزرگ دوباره عشق کوچک را بر می گرداند،دوباره آنرا می گذارد در قلبهای مسافر.فاطمه (ع) ناگهان به چشمهای مردش خیره می شود.هر دو نگاه از شعله های عشق پرند :"علی!" انگار نمی خواهد جواب دهد تا او دباره صدایش کند :"علی ! تو را به خدا ! می آیی امشب را نماز بخوانیم؟می آیی با هم تا صبح خدا را بخوانیم؟

 

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1385/09/30 و ساعت 12:48 |
نسیم نفس خداست...
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد . خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی. خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست. مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست . خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .

 

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/09/29 و ساعت 15:15 |

چکیده: شهید آیت الله دكتر محمد مفتح از جمله روحانیون روشنفكر و روشنگری بود كه نقش مهمی در نهضت اسلامی مردم ایران به رهبری امام خمینی ایفا نمود. ایشان، همچنین قدم های موثری در راه ایجاد وحدت بین حوزه های علمیه و دانشگاه و دوقشر روحانی و دانشگاهی برداشت. ایشان كه از اعضای اولیه شورای انقلاب هم بود در روز 27 آذر 1358 در حیاط خلوت دانشكده الهیات دانشگاه تهران با شلیك چند گلوله از سوی تروریست ها به شهادت می رسد و این روز به پاس تلاش های آن بزرگوار روز وحدت حوزه و دانشگاه نامگذاری شده است. این مقاله به زندگی و فعالیت های ایشان می پردازد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/09/27 و ساعت 17:36 |
دلم گرفته.می دونید همین امروز به کرمان رسیدیم.انگار یک رویای زیبایی بود که ما را به زور بیدار کردند.دوست داشتم الان تو صحن امام رضا باشم وهمینجوری گنبد آقا رو تماشا کنم و خودم باشم و آقا...آقا باشه و من ...

ولی افسوس زود تمام شد.دوستان عزیزم در تمام این سفر کوتاه مدت به یاد شما بودم و برایتان دعا کردم و از ته دل از خدا خواستم که این سعادت را نصیب شما نیز بکند.

یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/09/25 و ساعت 17:13 |
السلام علیک یا امام الرئوف

داریم می ریم امام رضا.از طرف همتون نائب الزیاره خواهم بود.

برای همتون دعا خواهم کرد.تا شنبه دیگه قکر نکنم که بتونم مطلبی بذارم.شما هم دعا کنید که ما بتونیم ابن چند روزی که در مشهد هستیم  نهایت استفاده رو بکنیم.

یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/09/20 و ساعت 14:36 |
روز دانشجو گرامی باد


می گویند و از قدیم نیز می گفتند که 16 آذر روز دانشجو است. پیش تر ها این قدر فکری نبودم که این کارها یعنی چه؟ روزها می آمدند و می رفتند و گاهاً بعضی ها نامی نیز همراه خود داشتند. یکی روز هوای پاک، دیگری روز ملی استاندارد و روز دانشجو نیز برای من از همین جنس بود و نه چیزی بیشتر.هر سال در این روز چند مصاحبه با چند نفر و چند سخنرانی از تلویزیون و همایشی و مراسمی و... همین.

با ورود من به دانشگاه قضایا لااقل برای من تغییر کرد. در خیال من روز دانشجو در دانشگاه بایستی جلوه ای متفاوت می داشت. گمان می کردم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1385/09/16 و ساعت 12:40 |

غیرت و غرور و عشق

فرشته کنار بسترش آمد و قرصی نان برایش آورد و گفت: چیزی بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چیزی   نخورده ای. گرسنگی از پای درت می آورد. ما چیزی نمی خوریم چون فرشته ایم و نور می خوریم. تو اما       آدمی ، و آدم ها بسته نان و آبند.
 پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته ای و نور می خوری، ما هم آدمیم و گاهی به جای نان و آب،غیرت می خوریم. تو اما نمی دانی غیرت چیست، زیرا آن روز که خدای غیور غیرت را قسمت می کرد تو نبودی و         ما همه غیرت آسمان را با خود به زمین آوردیم.
فرشته گفت: من نمی دانم اینکه می گویی چیست، اما هر چه که باشد ضروری نیست، چون گفته اند           که آدم ها بی آب و بی نان می میرند. اما نگفته اند که برای زندگی بر زمین ، غیرت لازم است.
پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزی بپرسند چرا آب هست و نان    هست و زندگی نیست؟
نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه می گیرند و نان را از گندم. اما غیرت را از خون می گیرند و از      عشق و غرور.
فرشته چیزی نگفت چون نه از عشق چیزی می دانست و نه از خون و نه از غرور.
فرشته تنها نگاه می کرد.
پهلوان به فرشته گفت : بیا این نان را با خودت ببر. هیچ نانی دیگر ما را سیر نخواهد کرد. ما به غیرت خود   سیریم.
فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بین فرشته ها قسمت کرد و گفت: این نان را ببویید.     این نان متبرک است. این نان به بوی غیرت یک انسان آغشته است.

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/09/14 و ساعت 14:33 |
با نام رضا به سینه ها گل بزنید

                                   وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید

                                  بر دامن ما دست توسل بزنید

میلاد سلطان سریر ارتضا امام علی بن موسی الرضا بر عاشقان آن امام همام مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1385/09/12 و ساعت 17:28 |
از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!!

عشق آتش است ،اما آتشی سرد . با وجود این باید در این آتش سوخت،این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند، ناخالصی است آن چه می سوزد و آنچه می ماند، طلاست. نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند.  

فراموش نکن دانه باید شکسته شود و گرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟؟!                                                                                                                                            رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود ؟                                                       پس راحت باش و در عشق بمیر! و گرنه چگونه می توانی خویشتن خویش را بیابی؟ هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف می شود .شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بی انتها می برد و زندگی بدون عشق: به درخت بدون شکوفه و میوه می ماند . زندگی بدون عشق زندگی نیست .

بیاییم عاشق شویم.عاشق واقعی مثل حاج همت که در عشق خدا غرق شد و سرش رو داد.

حاجی جون.تو پیش خدا رو سفیدی.برامون دعا کن....

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 15:27 |
 

دعا ...

خدايا در زندگي هر گز از ياد نمي برم گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند. اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه را به من مي بخشي!

خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممكن است كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟

خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد ، اما من آن را نمي شنوم . مرا به اعماق درونم ببر تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم مرا بياموز که پيوسته تو را بجويم و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم.

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/09/08 و ساعت 15:3 |
سلام.

 خبر دار شدم یک فروند هواپیمای آنتونوف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی صبح امروز در فرودگاه مهرآباد تهران دچار سانحه شد و تمامی سرنشینان آن به شهادت رسیدند.متاسفم از اینکه باز هم قربانیان این حادثه قشر خاصی بوده اند.کاش مسئولین یه کم بیشتر دلشون می سوخت.تا کی باید از این خبرها بشنویم ؟تا کی؟

هنوز حادثه c130 از خاطرمان نرفته و باید دردی دیگر را مرهم بجوییم...

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 14:14 |

داشتم فکر می کردم به صدای تولد
تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم , تولد يک نوزاد
گاهی اوقات با گوش می توان شنيدش گاهی وقت ها با چشم
و گاهی هم با هيچکدام
خيلی وقت ها به اين فکر می کنم که
صدای تولد عشق را چگونه می شود شنيد يا ديد و يا ... چشيد
در تصورات من صدای تولد عشق به صدای تولد يک پروانه شبيه است
کرمی پروانه می شود
آسمان را در می نوردد
و خود را به روشنايي می رساند هر چقدر داغ , هرچقدر دور
شايد بميرد , ملالی نيست برايش
و آدمی عاشق می شود
همه داشته هايش را در می نوردد
رها می شود و خود را به نور , به معشوقه اش می رساند هر چقدر سرد , هر چقدر دور
شايد بميرد , ملالی نيست برايش
يادم می ماند , صدای تولد يک پروانه از عمق يک پيله تاريک به گوش می رسد
و يادم می ماند
صدای تولد يک عشق هم , شايد , از عمق تاريکی های من از عمق پيله تنهايي های من
اگر تلاشی برای رستن از آن باشد ، به گوش خواهد رسيد .

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/09/04 و ساعت 17:31 |
سلام.

هفته بسیج گرامی باد.

 بسیج یعنی چه؟و بسیجی یعنی که؟

بیاییم یه کم با خودمون فکر کنیم.زمان جنگ   بسیجی حاج همت بود و زین الدین و چمران و کاوه و...

و حالا  بسیجی ها کجایند؟

دلم گرفته.از این همه غفلت.از این همه ناسپاسی.از این همه دنیا زدگی!!!

دلم گرفته...

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/09/04 و ساعت 17:13 |