تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا...

       

 

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 14:10 |

 

غدیر ای باده گردان ولایت

                            رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد ز محراب سماوات

                           به گوش گوشه گیران خرابات

رسولی کز غدیر خم ننوشد

                            ردای سبز بعثت را نپوشد

تمام انبیا ساغر گرفتند

                          شراب از ساقی کوثر گرفتند

مرحوم محمدرضا آقاسی

 

طنین رهایی بخش غدیر از کویر سوزان حجازدر بستر تاریخ خونبارخود هماره تا رستاخیز،گوش و دل فرزانگان حق دوست،عاشقان عدالتخواه ، آزادگان سر افراز و عزت طلبان ظلم ستیز را می نوازد.

غدیر روز نور و شور و سرور،

 غدیر روز نوید وتثبیت و عظمت

 و غدیر روز اکمال و باروری و اتمام.

حدود چهارده قرن از رخداد شگرف غدیر می گذرد، نه آنکه گذشت زمان از عظمت آن نکاسته ، بلکه هر روز در آئینه ی  افکار فریفتگان حق و تشنگان عدالت و پاکدلان منصف بازتاب ها و تجلیات اعجاب انگیزی نسبت به این رویداد غیر قابل انکار مشاهده می گردد.هر چه از عمر غدیر می گذرد ،درخشش خورشید ولایت علوی فزونی یافته و تشنگان بی شماری را از چشمه سار زوال نا پذیر ولایت سیراب می گرداند.

فرخنده عید سعید غدیر ،بر دوازدهمین بر گزیده ی غدیر حضرت صاحب الزمان و نایب بر حقش حضرت آیت الله خامنه ای و رهروان راه غدیر مبارک باد.

 

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/10/16 و ساعت 21:29 |

تقدیم به ...

گر چه شنبه شاید برای هر کسی آغاز هفته باشد ولی برای من پس از این همه جدایی انگار دیگر آغازی در هیچ روزی وجود ندارد.کوثر جان می دانی آغاز روزهای زندگی ام چه زمانی است؟آن زمانی که به وصال برسم.زمانی که روی تمام وجودم را ببینم.در پایگاهی که همیشه سبز بود,بچه هایش سبز بودند,در و دیوارش سبز بودند.کاغذهایش سبز بودند برد فرهنگی اش هم سبز بود.درب پایگاهش هم سبز بود,همتش هم سبز بود.سیدش هم سبز بود.سبز سبز سبز.مثل یک شال سبز,مثل شال سبزی روی گنبد امام رضا...

...دلم هزاران مرتبه تنگ شده

یا علی

گوشه ای از دلتنگی های فاطمه سادات

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 18:20 |
اگر ما به دنبال راز و رمز حیات فرشتگانیم ،فرشتگان مبهوت رازو رمز گمنامی فرزندان زهرایند...

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 11:3 |

دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي سردار عشق و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند.معبود من خیلی وقت است که نبودم.تو بودی اما ندیدمت.یعنی نخواستم ببینمت.تو در کنار من بودی حضورت را حس می کردم ٬دیدی بی شرمی این مخلوق کمترین را؟مرا خواندی و صدایت را به گوشم رساندی اما...حال آمده ام و می دانم که این آمدنم هم خواندن تو بود و بس.حرفی ندارم برای گفتن.فقط...

 اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/10/09 و ساعت 9:51 |
سلام.دیدم بد نیست امروز که پنجشنبه است یادی بکنم از کسانی که دو روز پیش سالگردشون بود.قربانیان زلزله ی بم!

فقط در عرض ۱۲-۱۰ثانیه ده ها هزار تن از هم ميهنان بمي ما از خواب ناز بامدادن آدينه ای به خواب جاودان شتافتند.تمام این مدت کوتاه و طولانی درس بود.به قول یکی از عزیزان شاعر دانشجو :

5/2/82 یعنی قیامت...

واقعا قیامت بود انگار در صور دمیده شد و ...

کاش هیچ موقع این جمله ز یادمون نره

آدمی چه خوب باشه چه بد باشه مسافره

                                                      مسافره...

                                                                    مسافره...

یادشان گرامی باد

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1385/10/07 و ساعت 13:53 |

خودت را باور کن، سعي در متقاعد کردن ديگران نداشته باش


خود را دوست بداريد
اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:"دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد." هولمز پاسخ داد : "همينطور است .من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها!"

دايم:سکه اي کوچکتر از پني که ده برابر آن ارزش دارد.


شاید این بزرگترین احترام خداوند به انسان باشد که هیچکس را یکسان و شبیه دیگری خلق نکرده است. تمامی انسانها منحصر به فرد هستند. پس هر یک از ما در زندگی مسئولیت های منحصر به فردی هم خواهیم داشت. در حقیقت هر انسان قطعه پازلی منحصر به فرد است. قطعه ای که تنها برای رسیدن به جایگاه قطعی خود میتواند تلاش کند و اگر این قطعات با هم مقایسه کنیم در حقیقت نوعی مسموم شدن است. پس یادمان باشد که هر یک از ما در این دنیای خاکی یکتا هستیم و بی نظیر و توانایی ها و استعدادهای خاص خویش را دارا هستیم که در نوع خود بدون رقیب و ارزشمند . زندگی سرشار از عدم قطعیت هاست، پر از شگفتی ها - همین امر آن را زیبا میسازد. ما هرگز به لحظه ای نمیتوانیم رسید که بگوییم "من مطمئن هستم" چرا که با این جمله تمامی حوادث را نادیده گرفته ایم. درست مانند اینکه خودکشی کرده باشیم. فردی که در زندان به سر میبرد تمام لحظه هایش برایش یکنواخت و یکسان است برای همین زندان سخت و ملالت بار است و سخت، اما زندگی سرشار از هیجان و ندانسته هاست، ما انسانها همیشه در پی آزادی هستیم اما این آزادی به معنای اطمینان و امنیت در زندگی نیست. هیچ چیز زندگی قطعی نیست، طبیعت زندگی به غیر مطئمن بودن است و انسان هوشمند به خوبی میداند و شهامت پذیرش آن را دارد. آمادگی برای ماندن در حالت عدم قطعیت، اعتماد است. و این شگفتی بخشی از آزادی است .

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/10/06 و ساعت 14:35 |

غریبانه دلم تنگ است و می دانم که می دانی

برایم سبزه هم سنگ است و می دانم که می دانی

اگر تصویر لبخندی به روی گونه ام باقی است

درون قاب دل جنگ است و می دانم که می دانی

هوای پر زدن دارم هوای گم شدن از خود

اگر چه پای دل لنگ است و می دانم که می دانی  

 

دلم از آدمک هایی که توی شهر می خندند

از این دنیا که صد رنگ است  و می دانم که می دانی  

 از این تکرار تنهایی از این غربت

دلم تنگ است دلم تنگ است  و می دانم که می دانی  

برای مرهم زخم کبوتر ها بیا دیگر

که حتی وقت هم تنگ است و می دانم که می دانی

 

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/10/05 و ساعت 15:53 |

...وطن يعني دو دست از جان كشيدن
 به تنگشتان و دشتستان رسيدن
 زمين شستن ز استبداد و از كين
 به خون گرم در گرمابه ي فين
وطن يعني اذان عشق گفتن
وطن يعني غبار از عشق رفتن
 نماز خون به خونين شهر خواندن
 مهاجم را ز خرمشهر راندن
 سپاه جان به خوزستان كشيدن
 شهادت را به جان ارزان خريدن *
 وطن يعني هدف يعني شهامت
 وطن يعني شرف يعني شهادت
وطن يعني شهيد ، آزاده ، جانباز
 شلمچه ، پاوه ، سوسنگرد ، اهواز
 وطن يعني شكوه سرفرازي
 وطن يعني ز عالم بي نيازي
 وطن يعني گذشته ، حال ، فردا
 تمام سهم يك ملت ز دنيا
وطن يعني چه آباد و چه ويران
 وطن يعني همين جا ، يعني ايران

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1385/10/03 و ساعت 18:6 |
سیاه کوچکم! بخوان...
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند. خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند. وکلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن . و کلاغ باز خاموش بود. خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را و خواندنت را . و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را . خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1385/10/02 و ساعت 17:15 |