تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.

۲۵محرم سالروز شهادت راوی بزرگ عاشورا ،سیدالساجدین ،شمس العارفین،زین العابدین  علیه السلام را به وارث و باقیمانده ی اولیاء حضرت مهدی(عج) و شما دوستان همیشه همراهم ،تسلیت عرض می کنم.

 

 

 

دیروز در کتاب رساله حقوق امام سجاد(ع)شرح نراقی ص۳۷، به یک حدیثی از امام صادق (ع)برخوردم،که به عبدالله بن جندب فرمودند:

"شایسته ی هر مسلمانی که به مقام ائمه معصومین معرفت دارد این است که هر شب و روز اعمال خود را به نفس عرضه کند و خود،حسابگر نفس خویشتن باشد.اگر در کارهایش که انجام داده خوبی مشاهده کرد،در افزایش آن بکوشدواگر بدی دید ،از پیشگاه الهی طلب آمرزش نماید تا در قیامت دچار ذلت و خواری نشود".

بعد از خوندن این حدیث به فکر فرو رفتم و تعداد گناهانم را فقط در یک روز جمع کردم.شده بود ۲۹گناه!

نشستم یه حساب سر انگشتی کردم،اگر جمعیت ایران ۷۰ میلیون نفر باشد و اگر ۳۳ میلیون کودک درزیر سنین تکلیف باشند و ۳میلیون نفر را هم کاملا مبرا از گناه و مؤمن بدانیم می ماند ۳۴ میلیون نفر.

اگر هر نفر روزانه به طور متوسط فقط ۵ گناه (غیبت،دروغ،تهمت،نگاه حرام،استفاده ی بی مورد از بیت المال...)انجام دهد،در هر روز ۱۷۰ میلیون گناه انجام می گیرد.البته این حداقل گناهی بود که من حساب کردم!

حالا!

ما چگونه با بیش از ۱۷۰میلیون گناه انتظار داریم بلا بر ما نازل نشود،زلزله نیاید،سیل نیاید،تصادفات رانندگی پیش نیاید،بارندگی ها کاهش پیدا نکند و گرانی و مشکلات اقتصادی پیش نیاید؟!!!

مگر این روایت را نشنیده ایم که می گوید:"هیچ بلایی بر قومی نازل نشد ،مگر اینکه آن قوم گناه را پیشه ی خود ساختند."

بیایید تعارف را کنار بگذاریم و به گناهان خود اعتراف کنیم و بعد از آن توبه کنیم و بعد دیگر گناه نکنیم.یا لا اقل سعی کنیم تا گناه نکنیم.

اگر جامعه ای در گناه غرق شد و به سوی مادیات فرو غلتید،مسلما خدا توفیقش را از آن جامعه – به خصوص اگر جامعه ی اسلامی باشد- بر می دارد مگر اینکه دعای گوشه نشینان بلا بگرداند.

 

بیاییم با زبان امام عارفین با معبودمان حرف بزنیم، او که زینت عبادت کنندگان است،امام مناجات ها و نیایش ها!

ببینیم ما را چه شده؟ امام معصوم(ع) این چنین می نالد و ما هم چنان غرق گناهیم !!!...

 

"ای خدای من سپاس تو را! چه بسا عیبها که بر من پوشاندی و مرا به میدان افتضاح و رسوایی نکشاندی.

و چه بسا گناهان مرا که مستور داشتی و به آنم مشهور ننمودی.

و چه بسا بدی ها و پلیدی های من که پرده ی آنها ندریدی،و حلقه ی ننگ آن زشتی ها بر گردنم نیفکندی...

ولی این الطاف تو مرا از گرایش به بدیهایی که از من سراغ داری باز نداشت!

پس ای خدای من ،نادان تر از من به صلاح کار خود کیست؟

و غافل تر از من به نصیب و حظ خویش کدام انسان است؟

و چه کسی از من از اصلاح نفس خویش دورتر است،آنگاه که تمام نعمت هایی را که به من لطف می کنی،در اموری که مرا از آن نهی فرموده ای صرف می کنم؟!

و چه کسی بیشتر از من در غرقاب باطل فرو رفته،و بر اقدام به گناه پیشتاز شده آنگاه که میان دعوت تو و دعوت شیطان توقف می کنم و با آن که او را به خوبی می شناسم و وضع او از یاد من نرفته،دعوت او را پیروی می کنم؟!

در صورتی که می دانم عاقبت دعوت تو به سوی بهشت و سرانجام دعوت او به سوی جهنم است!!!

ای پاک خدای من!چه شگفت انگیز است که به زیان خود شهادت می دهم و امور نهان خود را شماره می نمایم!

و شگفت آور تر از آن بردباری تو از من،و درنگت از مؤاخذه ی سریع من است و علتش این نیست که من در آستان تو انسانی بزرگوارم بلکه از روی مدارای تو با من و تفضل تو بر من است تا مگر از نا فرمانی تو که خشم انگیز است باز ایستم...

 

گزیده ای از صحیفه ی سجاد یه

 

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/11/25 و ساعت 7:38 |

 

ای خدای حسین! آستان حسین تو بر پابرهنگان و گمنامان و از قلم افتادگان و مهر باطل خوردگان گشاده تر است.ما را از این آستان کرامت محروم مکن.

ای خدای مسلم ابن عقیل! وقتی معشوق هست هیچ عاشقی تنها نیست.حتی اگر همه ی دنیا کوفه شود،همه ی درها بسته گردد و همه ی دستها آلوده به خدعه و نیرنگ!

ای خدای زهیر! وقتی شمیم ولایت در اطراف خیمه ی دلمان ،وزیدن می گیرد روح پرهیزو گریز و ستیز را از ما بستان و روح عشق و تسلیم و رضا ،عنایتمان کن!

ای خدای حر! ای خدای حر! هر روز عاشوراست و هر زمین کربلا،و انسان هر لحظه در معرض آزمایش فتنه و بلاست.روسفیدمان کن.

ای خدای اشک! اشک عزای حسین آب حیات تشیع است.میان شیعه و گریه فاصله مینداز.

ای خدای فرات،عطش دیدار عنایت کن!

ای خدای حضرت منتقم! از نشئه ی عاشورا بر زخم سقیفه همچنان خون تازه می جهد و این زخم کهنه جز به دست قدسی مهدی (عج) مرهم نمی پذیرد.

عجِّل عَلی ظُهورِه

           عجِّل عَلی ظُهورِه

                      عجِّل عَلی ظُهورِه

 

                     

 

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1385/11/19 و ساعت 21:18 |

اونهایی که کرمانی هستند و به قول مهتاب ، منِِ "آن کرمانی" رو می شناسن

به دل نگیرن...

مثلا اونایی که شاید اول اسمشون فاطمه باشه....

چی بگم از دست شما کرمانی ها؟!!!ای خدا که من چی کشیدم از دستتون.

کرمان دیار کریمان...

خداییش اگه بدونم کدوم از کرمان بی خبری این جمله رو گفته حتما می کشونمش پای میز محاکمه!

فاطمه جان(واژه ی جان رو با زور گفتم) یادته برام جوک فرستادی و من در جوابت چی گفتم؟گفتم عزیزم حالا دیگه محرمه واسه هیچ کس جوک نفرست و تو چی گفتی؟...

ولش کن.بابا !تو وبلاگ حاج همت من که جای این حرفها نیست.مگه نه؟!

ولی نه!دلم نمی یاد نگم،بهم گفتی اینا جوک نیست اینا مصیبته و من مصیبت رو برات تعریف کردم. یادته؟دوست دارم که هیچ وقت این تعریف مصیبت رو یادت نره.باش...!!!

یادم نمی ره چه بی معرفتانه رفتید خونه ی نجمه اینا و یادتون رفت ما هم هستیم بعدش هم برا اینکه از دلم در بیارید هی اس ام اس می دادین که ...

می دونم دلتون برام تنگ می شه و اعتراف می کنم که من هم برای اولین بار دلم براتون تنگ شده ولی خداییش همتون رو می کشم اگه منو اردو جنوب نبرید.

اون روز که از دست سمیه ناراحت شدم ،با گوشی تو چی برام فرستاد؟

فرستاد که :...جان از بس دنیامون کوچیکه یادمون رفت.انشاالله جبران می کنم.

بهش بگو تو رو جون همون شهدا بذار دنیات بزرگ بشه.من دلم خیلی تنگه.منو جا نذارین ها!

بچه ها به خدا،به جون حاجی (برای اینکه باورتون بشه)فقط و فقط عشق حاجی و شیرینی با شما بودن من رو سر پا نگه داشت.

اگه پایگاه حاج همتی وجود نداشت و انتهای بخش زمین شناسی ای نبود،اگه فاطمه ای نبود،سمیه و نجمه ای و مرضیه ای و...کلا بر و بچ نبودند،اگر نبود صفا و صمیمیت هایمان،اگر نبود با هم خندیدن هایمان،اگر نبود تا آخر شب بیدار ماندنهایمان،اگر نبود اردو مشهد ها،اگر مسئول اتوبوس شدنهایمان نبود،اگر جلساتمان نبود،نامه های ورود به خوابگاه...

اگر نبود بسیج ...

خداییش فاطمه! حالا هر کدوممون کجا بودیم؟به کدوم ناکجاآبادی پرت شده بودیم؟

یه عده بودند زمان ما که رفتند و حالا نوبت خودمون شده.من ،فاطمه سادات ،سمیه،خودت و...

دلم تنگه!درسته هنوز به طور کامل نرفتم...ولی همین فکر دوری از شماها دیوونم میکنه!

ولی حاشا که بسیجی میدان را خالی کند...

ما هستیم...

ما می مانیم...

قلبهایمان می تپد...

ما نفس می کشیم تا زمانی که بسیج و بسیجی هست...

تا زمانی که دانشگاه شهید باهنری هست...

تا زمانی که انتهای بخش زمین شناسی ای وجود دارد...

تا زمانی که یاد حاج همت هست...

می مانیم و به مدد شهدا ،یادشان را نگه می داریم...

می مانیم و علی زمانمان را یاری می کنیم...

فاطمه جان می دونی که دوری فیزیکی، ما رو از هم جدا نمی کنه و ما همه مان جدای از اینکه کجایی باشیم،کرمانی ،یزدی،اصفهانی،شیرازی...

ایرانی هستیم و برای جاودانه بودن ایران عزیزمان از جانمان مایه می گذاریم که ما:

 

موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

 

خدایا تا ظهور دولت یار

گل پیغمبر ما را نگه دار

 

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 21:58 |

امام آمد...

و اجرای قرآن را آورد،

و تجدید بنای دین را،

و شکوه مذهب را،

و عظمت مسلمین را،

و غرور سرخ شیعه را،

و اعجاز خون را،

و کتاب شهادت را،

و نستوهی و استواری امت اسلام را،

و تبلور عینی مکتب را،به ارمغان آورد

امام آمد...امام آمد و از قطره دریا ساخت

و از دل دقیقه،قرنی بیرون آورد و زمام زمان را،

به دست گرفت و مهار تاریخ را در کف مستضعفان مؤمن

قرار داد و غرور ابرقدرتها را در هم شکست و شکوه شهادت را،

چونان پتکی بر مغزهای افیونی مستکبران مبهوت کوبید و با قداست "قدس"و"قبله"،

کاخهای سفید و سرخ را تحت الشعاع قرار داد و ترسیمی از راه بزرگ "کربلا"تا"قدس"ارائه کرد.

برگرفته ازروایت انقلاب استاد جواد محدثی

 

+ نوشته شده توسط کوثر در پنجشنبه 1385/11/12 و ساعت 9:31 |

 

خورشید عاشورا با شتاب در موج خون خویش پنهان می شود،انگار تحمل تابیدن در این روز را ندارد.روزی که قلب خدا شکافته شد...

کاش آن روز سرخ،واپسین روز تاریخ بود.پایان این روز، آغاز عاشورای زینب است. عاشورا؛نه پایان،که آغاز راه است...

سلام بر تو که خاک آسمانی درگاهت شفای دلهاست،

سلام بر تو که از سلاله ی پاکانی،فرزند آفتاب،

سلام بر تو که زائرت شفاعت کننده ی دیگران است،

سلام بر تو که حرمت قطعه ای از بهشت خداست و فرشتگان گرداگردش روانند.

 

 

+ نوشته شده توسط کوثر در چهارشنبه 1385/11/11 و ساعت 15:36 |

 

امشب ،نهمین شب است.شب ناامیدی از خاک.شب دل بستن به آب.بی طاقتیم.بی تاب.لب ها ترک خورده .زبان ها به کام چسبیده.یکی می گوید:"الهه ی آب ها !رحمت!"یکی می نالد:"خدای دریاها! ابر !"کسی می خواند:"فرشته های نزول!باران!"آهسته زیر لب می گوییم:"یا قمر بنی هاشم!"

همه بر می گردند.ناگهان حیرت زده به ما خیره می شوند.همه ی آنهایی که ارتباط این اسم را با آب نمی دانند!ته کوزه ها را می تکانیم.مشک ها را می فشریم.دریغ از قطره ای.شکم هایمان را برهنه می کنیم.می چسبانیم به خاکی که می گویند روزی خیمه ی سقا بوده است تا له له مان شاید فروکش کند.ایستاده اند،حیرت زده،خیره به ما،همه ی آنهایی که ارتباط این خیمه را با آب نمی دانند!

امشب ، نهمین شب است.شب دل بستن به عشق و خبر ساده و کوتاه است:عشق را ، پوچ کرده اند.عشق دروغ شده است.کوچک.درابعاد و اندامی حقیر که حتی نمی شود آن را شناخت.شناسنامه دارد و سن و حتی قیافه.

ما خودمان را چسبانده ایم به خنکای کف خیمه ی سقا که می گویند عشق را می شناسد و می تواند آن را باز آورد.وصدا می زنیم:"یا ابافاضل"و حیرت می کنند همه ی آنها که ارتباط این لقب را با عشق نمی دانند!

امشب نهمین شب است.مارسیده ایم،خسته از نه روز تنهایی و حقارت،پی قهرمان می گردیم و خبر ساده و کوتاه است:"قهرمانی مرده است". فقط روئین تنان خیالی مانده اند.تهمتنان افسانه ای.پروردگان سیمرغ های اساطیری.دست می کشیم به عمود خیمه و می گوییم:"یا ابالفضل علمدار".

میدانیم  چیزی مثل یک عَلَم که هیچ وقت بر زمین نمانده است ،دستمان را می گیرد.مردی که افسانه و اساطیر نیست.

امشب ، شب عجیبی است.شب عطش.هر کف دست که از آب پر می کنیم ، "ماه بنی هاشم" در آن می لرزد.آب از لای انگشتانمان سر می خورد و فرو می ریزد.باز کف دستی از آب و آب فرو می ریزد.کنار نهر،تشنه مانده ایم و آب امشب سر جرعه شدن ندارد.منتظر قدم های توست و منتظر تصویر عشق.امشب تنها امیدی که برای سیراب شدن هست،مشکی است که باید پاره شود و آبش بریزد روی خون دست بریده ای و دندانی و چشمی.وگرنه همه ی قهرمانان را آب برده است و هیچ نیاورده اند و نمانده اند.

امشب نهمین شب است.شب عطش.ومابد جوری به تو نیاز داریم.نه به شمعی که در سقاخانه ای روبروی تمثالت بگذاریم.نه به سبزی خوردن های سفره ای که لابد سمبل ردای تواند.نه!ما امشب به قامت رشید خودت نیاز داریم!خود خودت!به دست هایت که باز علم بگیرند.به بازوانت که تکیه گاه شوند.به گریه ات پیش حسین علیه السَّلام به این که بگویی:"جان برادر دیگر طاقت ندارم بگذار بروم".به رفتنت.به رسیدنت به نهر آب.به کف آب پر کردنت.به تصویر عشق دیدنت.به آب خالی کردنت.به مشک پر کردنت.به دستهای قلم شده.به چشم های خون آلود.به مشک تیر خورده.به آن کمر که پیش پای تو بشکند.ما امشب به همه ی این ها نیازمندیم.چون امشب ، شب عطش است.مشک های آب هستند.دریاها موج می زنند،ولی امشب،شب عطش است و ما به مشکی نیاز داریم که با دندان گرفته باشند و تیر بخورد.

قحطی عشق است.

بگو به برادر که عمود خیمه ات را بر ندارد.بگو که می خواهیم برویم سر به عمود بگذاریم و تمام دلتنگی هامان را برای قامت"مردی که نیست"گریه کنیم!

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1385/11/08 و ساعت 16:7 |

  این عکس حاصل زحمت برادرمه

حرفی برای گفتن ندارم.آخه این عکس خیلی حرف می زنه...

 

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت 11:42 |

  

              

آخر ذی الحجه،علم و کتل های "تکیه"را بر پا می کنیم.آب و جارو،آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری.چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا می شود.مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود.ازهمین لحظه ی انتخاب "نقش".

 شمشیر و لباس و کلاهخود سبز را می ریزند این طرف.لباس و ادوات قرمز را هم آن طرف.منتظر انتخاب.در تعزیه ی کربلا ،سیاهی لشکر یا نقش های میانی اصلا وجود ندارد.فقط دو جور نقش:"شبیه حسین و شبیه یزید".اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی.
یک دایره است آن وسط.همه هم ایستا ده اند به تماشا دور تا دور.
در تعزیه همه چیز شفاف می شود.پشت صحنه ای نیست.پشت سبز ها هم نمی شود قایم شد.وقتی دلت ،وقتی لباس روحت قرمز است نور افکن ها که کار بیفتد،همه می بینند چه کاره هستی!در همه تاریخ آدم های مثل ما زیر آبی رفتند.جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند.تا هم از این ور بخورند هم از آن ور.بعد یکدفعه یک بیابان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت به هم.جای قایم شدن نداشت.حالا انگار کن مثل "زهیر"هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین(ع)برخورد نکنی.بالاخره که چی؟بیابان مگر چقدر راه فرار دارد؟
بالاخره می فرستند دنبالت:"زهیر! تصمیم ات را بگیر".
انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی،صدایت می کنند:"حرّ! تصمیم ات را بگیر"بد تر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند:"این شب و این بیابان،تصمیم ات را بگیر."
عاشورا اگر این "تصمیم ات را بگیر"نداشت،خیلی خوب بود.
هر چقدر که می خواستند ما گریه می کردیم و به سر و سینه می زدیم.ضجّه و فغان و اندوه.ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید ،همه ی ذرات دور و بر آدم داد می زنند:

                                              "تصمیم ات را بگیر".
حالا انگار کنیم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چی را سبز برداشتیم و ایستادیم این طرف.چی صدایمان کنند؟"شبیه حسین"؟
اصل گرفتاری،اصل دروغ همین جاست.کجای جان ما شبیه حسین است؟وقتی که رنگ روح ما قرمز است،حالا حتی نیمه قرمز(اُمّةٌ اَسرَجَت وَ اَلجَمَت وَ تَنَقَّبَت)گیریم لباس سبز بپوشیم،نور افکن ها ما را لو خواهند داد.
در زیارتنامه نوشته:حسین علیه السلام صورت خداوند است.وجه الله.چه شباهتی میان ما و صورت خداوند است؟"کریم"هستیم یا"رحیم"یا "علیم"یا دست کمِ کمش"رئوف بالعباد"؟
ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم؟این است که هر سال این وقت،همه می نشینیم و عزا می گیریم چه کنیم.دور تا دور صحنه ی دایره ای می نشینیم و خیره به لباس ها ،گریه می کنیم.
تا کی؟تا هلال ماه محرم در می آید.بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند.به ما می گویند:"عشق هم خیلی کارها می کند،این را یادتان رفته؟"به ما می گویند:"عشق آدم را شبیه معشوق می کند،پارسال که بهتان گفتیم"به ما می گویند:"محبت،آخر آخرش ،به سنخیت می رسد،به شباهت".
به ما می گویند:خدا نقاشی اش خیلی خوب است.رنگ روحتان را عوض می کند."صبغةَ الله و من احسن من الله صبغه"
یکهو همه چیز یادمان می آید.همان طعم پارسالی می آید زیر زبانمان.گُر می گیریم ، همان جور که از عشق گُر می گیرند.لباس های سبز را می پوشیم.می رویم روی صحنه و داد می زنیم:"سلام بر روی خداوند".  

                                                                         فاطمه شهیدی

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1385/11/01 و ساعت 16:30 |