تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.

افلاکیان خاکی اسم اردوی ما بود...چهاردهمین اردوی افلاکیان خاکی...اسم ویژه نامه مون هم "خون والقلم" بود....همه ی اینها مناسبت داشت و هیچ کس هم این مناسبت ها رو نفهمید،تا... چزابه!        تو را می خوانم هم نفس با من! تا اوج پرواز کبوتر بمان با من!مایی را که راهی کعبه ی جانان می شویم و آری باور کن در وادی"انک بالواد المقدس"صفیر می زنند"فخلع نعلیک"که رها کن هر آنچه را فانی ست.

........................................                                                                                              اول:فکه                                                                                                                          وقتی می گن اینجا فکه است دلم می لرزه...چشمها پر از اشکه...فاطمه روی زمین می نشیند...اینجا پاهایت به تو التماس می کنند که بنشینی...زمین اینجا تو رو جذب می کند،پایینت می کشد تا بالایت برد...همه می نشینند روی زمین...صدای بال ملائک در فضا می پیچد...

........................................ دوم:چزابه                                                                                                                اینجا نزدیک ترین مکان به کربلاست...بوی تربت حسین(ع)...

و ناگهان...

صدای انفجار...بوی خون...پرواز دو کبوتر...

بوی باروت و اشک و آه...

یا زهرا(س)

........................................ 

سوم:طلائیه 

طلائیه عجب طلائیه!!! تا روی خاکهای طلائیه ننشینی نمی فهمی که طلائیه چه طلائیه!

می گفت:بچه ها!وجب به وجب اینجا خون شهید ریخته شده...آهسته قدم بردارید،چه بسا قدمی که می گذارید جایی باشه که خاکش ،صورت شهیدی را لمس کرده...

شنیده بودم خدا حاج همت رو از چشماش خرید...چشمای حاجی اینجا موند...

نگاه حاجی خیلی سنگینه.... 

همین!

........................................

چهارم:هویزه                                                                                                                    اینجا هویزه است...شهدای مظلوم هویزه با ما حرف می زنند...با خاک هویزه تیمم می کنم...بوی خون می دهد... اینجا خیلی غریبه...بوی علم الهدی میاد...اون هم مثل من دانشجو بود،مگه نه؟!!!خدایا به من قدرت درک این همه عشق رو بده!!!...

........................................ 

پنجم:دهلاویه 

دهلاویه با نام شهید دکتر چمران عجین شده...

 می گفت:بچه ها!این واژه ی "دکتر" خیلی مهمه...شهدای ما پشت پا به تمام مادیات و مقام ها و القاب زدند...                                                                                                                  

آره!شهدای ما اینجوری بودند...

تو چی خانم مهندس؟!!! تو هم حاضری یه روز مثل دکترچمران پشت پا به همه چیز بزنی؟!!!

 همین!

........................................                                                                                   

 ششم:اروند کنار

رود وحشی...اگه امتداد اروند رو بگیری می رسی به علقمه!اروند وحشی نیست،دلتنگه!بیقراره...  

سفر غریبی است...خدا یه عالمه حرف می زنه و من نمی فهمم...یه عالمه نشونه سر راهم گذاشته و من از درک آنها ناتوانم...

خدایا به من درکی عطا کن که بفهمم آنچه را می گویی...

........................................

هفتم:تجدید میثاق 

گفتند:بعد از نماز بیایید کنار تربت شهدای گمنام تا با شهدا وداع کنیم ...

گفت:ما هیچ وقت با شهدا وداع نمی کنیم،ما نیومدیم که با شهدا وداع کنیم!!!! 

بگین تجدید میثاق... 

آره!اینجوری بهتره!!!

........................................

هشتم: ما برگشتیم...

اما خیلی متفاوت تر از وقتی که اومدیم...

وقتی اومدیم،فقط"شنیده" بودیم و حالا که بر می گردیم شنیده ها را دیده ایم و... شنیدن کی بود مانند دیدن؟!... 

وقتی اومدیم،هممون بوی دنیا می دادیم و حالا که بر می گردیم،بوی شهدا گرفتیم و بوی خاک و خون...بوی افلاکیان...بوی امام رضا(ع)...

وقتی اومدیم،چزابه برای ما مکانی بود مثل فکه،طلاییه،... و حالا که بر می گردیم،چزابه محل شهادت عزیزان هم سفر ماست...

وقتی اومدیم،حسین خدیر داشتیم و محمد عبدالهی و حالا که بر می گردیم،شهید حسین خدیر داریم و شهید محمد عبدالهی...

وقتی اومدیم،بچه های علوم گیاهی سه تا دانشجوی پسر داشتند و حالا که بر می گردیم بچه های علوم گیاهی دو تا شهید دارند...

وقتی اومدیم...وحالا که بر می گردیم...

چقدر دلمون می گیره وقتی مناجات حضرت امیر رو با یادشون برگزار می کنیم...چقدر می سوزیم وقتی از کنار دارالثقلین رد می شیم و جای خالیشون رو...چقدر دوست داریم فریاد بشیم وقتی یادمون میاد که مراسم شبهای احیا ی امسال رو مدیونشون بودیم...چقدر درد می کشیم وقتی جلوی سردر دانشگاه حجله شون رو می بینیم...

ما گریه می کردیم نه برای اونها،نه!اونها که افلاکی شدند و به اسم اردوی ما معنا بخشیدند،ما برای خودمون گریه می کردیم،برای اینکه باز هم جا ماندیم...

چزابه!از ما به تو سلام...

تو محل شهادت عزیزانمان هستی و از این به بعد برای دانشجویان دانشگاه شهیدباهنر، چزابه ی دیگری هستی...

چزابه! تو از همه جا به کربلا نزدیکتر بودی و بچه های ما از همه حسینی تر...

چزابه!"یوم تحدث اخبارها"شهادت بده که ما هم بودیم و همراه آنها سوختیم...

چزابه!تو متبرکی به قدوم مادرم زهرا!برایمان دعا کن...

همین!

یا علی

 

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/12/28 و ساعت 0:6 |

ساعت حول وحوش ۱۱ شب بود.طبق معمول همه داشتند شلوغ بازی در می آوردند.نشسته بودم  و به حرفهاشون گوش می دادم.اصلا عادت بچه ها بود که منتظر بودند کوچکترین اتفاقی بیفته و بیان روش بحث کنند.حالا هم که یه موضوع توپ افتاده بود دستشون.یه جانباز شیمیایی!

ساکت بودن من هم برای همه غیر قابل درک بود...ولی ترجیح می دادم که ساکت باشم.دلم توی یادواره بود...پیش آقای درستی.یه جانباز شیمیایی که به خاطر حاج همت دعوت ما رو قبول کرده بود.

لبخند بر لب داشت،مثل گل که شکفته می شود.نگاهش آنقدر لطف داشت که مرا قطره قطره آب می کرد و از چشمم می چکاند.

فکر می کردم ...به این که چقدر با زحمت حرف می زد...

بحث بچه ها هم به همین جا کشیده شده بود.

صفورا می گفت:یه حس خاصی بود...نمی دونم چطور بگم...

طیبه می گفت:خیلی تاثیر گذار بود...یه سند زنده...

بتول می گفت:حرف زدن خیلی براش سخت بود...درست متوجه حرفهاش نمی شدم...

...

تو چی ؟تو نمی خوای بگی چه احساسی داری؟

-          بگم؟

-          بگو!خیلی وقته که ساکتی و همینجوری زل زدی به ما...به چی فکر می کنی؟...

-          گفتم دارم با خودم فکر می کنم که او ۱۸ سال به سختی نفس کشید تا من بتونم نفس بکشم...

اتاق ترکید

-          بابا... احساسات...

-          بابا... نفس ...

-          بابا... شاعر...

صدامو بلندتر کردم تا بفهمند که چقدر دارم جدی حرف می زنم:

-          من شوخی نکردم...حرفم جدی جدی بود...خداییش خودتون یه لحظه فکر کنید...همین جوری نیست؟اگه الان من و شما داریم راحت زندگی می کنیم و در مورد همه نظر می دیم به خاطر چیه؟

همه ساکت شدند...سرها همه پایین بود...

-          خیلی سخته خیلی.

زهرا گفت:آره سخته...ولی عادت کردند...

"عادت کردند"چه واژه ی پستی...چه عبارت مسخره ای...

به قول حاج آقا ماندگاری خدا رو شکر تو این زمونه همه یه جلد توجیه المسائل زیر بغلشون دارند!!!!

به چی عادت کردند؟به نامردی ها؟به بی چشم و رویی ها؟یا به درد و سختی ها؟

یا نه ...به این که دیگه تا آخر عمرش نمی تونه یه گل یاس رو بو کنه؟

سختی و رنج عادت کردن داره؟

خود آقای درستی گفتند که  حتی همسر،فرزندان،دوستان...هم نمی فهمند که ما چه زجری می کشیم...

غم دوری از یاران...غم فراموشی لاله ها...غم دیدن نامردمی ها...و ۱۸ سال سوختن و ساختن...

دیگه نتونستم ادامه بدم...

...سکوت...

هیچ کس حرفی نمی زد.نمی دونم شاید بعضی ها حرفی برای گفتن نداشتند...شاید بعضی ها خجالت می کشیدند و شاید بعضی ها داشتند فکر می کردند...

و من به آخرین جمله ی آقای درستی فکر می کردم:

"برای من دعا کنید...نمی خوام شفا بگیرم،نه!دعا کنید که زودتر..."

...و بغضی که غریبانه فرو خورد.

ای رهروان!

بر این صداقت آبی!

با چشمهای نجابت نظر  کنید.

یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1385/12/20 و ساعت 11:31 |

یا حسین بن علی(ع)...،یا حسین بن علی(ع)...،یا حسین بن علی(ع)...
این چند کلمه رمز عروج بود.وقتی بی سیم چی ها همین سه عبارت را تکرار می کردند،صدای غرش توپ و تانک با صدای "الله اکبر"بچه ها یکی می شد تا بزرگی خدا و عظمت خالق را به نا مردمان بی خدا نشان دهند.
عملیاتی نبود که با سلام به او و عشق زیارتش آغاز نشود.با همین عبارت کوتاهِ"السلام علیک یا اباعبدالله"همه به هم مژده ی فتح می دادند و وعده ی نصرت.
آنها مطمئن بودند که این معصوم سر بریده با همان قامت استوار،فرماندهی و بلکه پدری خواهد کرد.آری بچه های مظلوم جبهه خود را بی سپهسالار نمی دانستند.
حسین(ع)محور اجتماع بچه ها بود.طنین دل انگیز زیارت عاشورا بندتسبیح وحدت جبهه ها بود.

"اعتصام به حبل الله"تفسیری جز این نداشت.
وقت سختی و عسرت کافی بود او را به پهلوی شکسته ی مادرش قسم دهند و معجزه امامت و ولایت را به رای العین مشاهده نمایند.
در دیدگاه حسینیِ فرزندان فاطمه(س)،هر روز عاشورا،هر زمین کربلا و همه ی ماهها محرم است.

یاد آن ایام و یاد آن دیار به خیر؛
یاد آن عشق و محبت به خیر.
حالا که از آن دیار عشق و حماسه ،از آن سنگرهای نمناک ،از آن آتش بادهای سوزان و خمپاره ها دیگر خبری نیست و جمعی از آن مردان پاک به گلزارها خفته،چلچراغ سینه ی خاک شده و جمعی نیز در آن نیزارها و در کنار آن هشت پری ها،در کنار آن قله و درآن حاشیه ی کوه ذخیره شده بودند تا برگردند و عطر آن دیار را به مشام ما خاکیان خو کرده به مادیات برسانند،
اکنون که به ظاهر وقت جانبازی تمام شده و وقت جانباز نوازی است؛
حالا که وقت شهادت بسر آمده و گاه شهید پروری است؛
حالا که وقت پرپرشدن گلها به سر آمده و گاه پرپرشدن ارزشهاست؛
اکنون که برخی ها به جای پریدن روی"مین" آرمیدن در کنار "میز" را برگزیده اند؛
در زمانه ای که غرش توپخانه ها جای خود را به ترکش چاپخانه ها داده اند؛
در زمانه ای که...در زمانه ای که...در زمانه ای که...
در این زمان نیز حماسه ساز حسین(ع)است و بس.
اندکی چشم باز کنیم،حسین(ع) هرشب در خانه مان را می کوبد،به یاریمان می خواند.
همین فردا عاشورا است و حزب الشیطان تیغ ها را از نیام کشیده و خود به صف ایستاده اند،شمر را نمی بینی؟عمر سعد را چطور؟کیسه های زر و سیم،فتوای شریح،ملک و گندم،و بالاخره وعده ی پست و مقام،اینها را در آن لشکر نمی نگری؟
عجیب است مگر نمی نگری که قنفذها با آن کاغذ پاره ها و روزنامه ها،به صورت شفیعه ی محشر (س)سیلی می زنند و اسمش را هم آزادی!!!می گذارند.
مگر تیر های رسام شلیک شده از "سقیفه"را ردیابی نکردی؟
مگر ذبح ارزشها را نمی نگری؟
نمی دانم ما بسیجی ها، حرف"سیدعلی"را می فهمیم و از خم ابروی او اشارت هزار فرمان می گیریم؟ یا به خواب رفته و شنوای "لای لای"دشمنانیم؟
هزار نکته ی ناگفته در چفیه ی آقاست.می فهمیم یا نه؟!
این چفیه نماد عاشوراست،این چفیه فریاد "هل من ناصر" است.آمادگی حضور در خیمه ی حسین زمانمان را داریم؟ یا مثل خیلی ها رهبری ها را"مقام"می دانیم و حتی صفت معظم را هم به بخل از آن گرفته ایم؟
آری برادر و خواهر عزیزم،اگر بصیرت مالک را داریم،اگر شجاعت عمار را داریم،اگر ایمان ذوالشهادتین را داریم،اگر صداقت ابوذر را داریم،اگر صفای سلمان را داریم...دیگر نباید نگران بود و گرنه اگر عاشورا بیاید باز هم یزیدیان بر پیکر فرزندان فاطمه اسب خواهند تاخت.
با سیدعلی بودن تمرینی است برای در خدمت ولی الله بودن و در رکابش جان نثاری کردن.
"این الطالب بدم المقتول بکربلا"
خداوندا در باغ شهادت را بر روی منتظرانش مبند و با ظهورآن یار منتظر ما را فدایی خاک قدمش فرما.
یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/12/15 و ساعت 8:46 |

گاهی وقتها ذهن آدم پر میشه از هزاران علامت سوال و تعجب و می مانی که باید چه کنی و امروز ذهن پر است از سوالهایی که جوابش رو پیدا نمی کردم.اصلا می دونی رفته بودم که بفهمم بسیج چیه؟بسیجی کیه؟چرا اسمش که می یاد پشت یه عده می لرزه؟اصلا اینا کی بودند که بار سنگین جنگ به دوش اینا بود؟و هزاران علامت سوال دیگه.

مونده بودم چه کنم که خوردم به پست یکی از اون با حالاش که الحق بسیجی بود.به او گفتم اومدم تا بدونم تو کی هستی ؟همرزمانت کی بودن و کجان؟،اومدم تا جواب سوالهای بی جوابم رو پیدا کنم.خیلی از هم سن و سالام منتظرن که برم و بهشون بگم.و او فقط لبخندی زد و گفت:بسیج یعنی یه کلبه عشق که توش پر از عاشقه.

بسیج یعنی صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پرگشودن پرستو شدن.

بسیج یعنی یه جنگ،هزاران حماسه.

بسیجی یعنی حاج همت،حاج احمد...یعنی هزاران پاک دیگر.

بسیجی یعنی ترکش درد و سکوت...یعنی تن،مین،پرواز یعنی ایثار.

بسیجی یعنی یه گردان لبخند،خنده،زیبایی،یعنی لطافت.

بسیجی یعنی تو حلالم کن برادر،خداحافظ،یعنی امروز ماندن،فردا پر گشودن...

او از یک نسل می گفت نه سوخته،بلکه سبز،سرخ.

او از هیجده ساله هایی می گفت که عبادت کرده بودند ،کوله بارشان پر بود.

از دخترانی می گفت که هم پای برادران و پدران خود جنگیدند.

آنان هم بسیجی بودند.

او از پرستاری می گفت که در اوج شیمیایی،ماسکش را به رزمنده ای داده بود.او هم بسیجی بود.از پیرمردی می گفت که آمده بود فقط سقا باشد،او هم بسیجی بود و آن دختری که نامه نوشته بود،"خوشا به حالتان کاش جای شما بودم".                                                                             

و تو نیز بسیجی هستی،اما یادت باشد،بسیجی بودن هنر نیست،بسیجی ماندن هنر است. با خود گفتم اگر عاشق بودی بسیج را می شناختی،عاشق بودم اما نه از نوع بسیجی.                          

 من ،جنگ،جبهه و...همه را از دستان آن بسیجی که آفتاب را تقسیم می کرد،شناختم.از دل آیینه اش فهمیدم چقدر زنگار گرفتم.از نگاهش فهمیدم چقدر آشناست و از بسیجی فهمیدم چقدر عقبم.عقبم از صفا و محبت،آنقدر در رنگ غرق شدم که یادم رفت بگم آنان یکرنگ بودند و ماندند.حال می فهمم بسیجی کیست،بسیج چیست؟چرا اسم جنگ که می آید نام بسیج بر آن می درخشد؟                

 حالا می فهمم که چرا عده ای به یاد آنان چفیه بر دوش می اندازند و پلاک بر گردن؟ حالا می فهمم که چرا اسم بسیج شجره ی طیبه است.مخلص خداست،حیف می شد اگه عمر من تموم می شد و من بسیج را نمی شناختم.                                                                        

حیف می شد،اگه نمی فهمیدم چرا بسیجی شدن سخته.آخه راهشون مرامیه،باید رسم و مرامت مثل شقایق ها باشه تا بتونی با اونا باشی،باید تو هم تنگ غروب که می شه دلت هوای شش گوشه کنه تا بسیجی بشی.باید مثل اونا آنقدر پاک باشی که بشه خدا رو ببینی.حیفه تو هم ندونی.وقتی اینا رو خوندی تموم شد ،فکر کن ببین حیف نیست زیر این آسمون تو باشی،بسیجی باشه،اما تو بسیجی نباشی؟!

حیف نیست اگه بسیجی ها باشن اونوقت جای من و تو خالی باشه. ما چیمون از اونا کمتره؟

همت کن مثل "همت" بسیجی بشیم.

یا علی

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1385/12/07 و ساعت 22:28 |

به مناسبت ورود کاروان اسرا به شام

سلام علی قلب زینب صبور

 

بر ناقه ای عریان نشسته بود و بر تقدیر تلخ خویش ناله می کرد و تازیانه می خورد.روضه خوان محله مان می گفت:"زینب ستم کش"و من در ذهنم پیرزنی خمیده و فرتوت را مجسم می کردم که تنها ضجه کردن و صورت خراشیدن می داند.زنی که در اوج نبرد مدام غش می کند و از حال می رود.کسی که بعد از عاشورا چیزی فراتر از یک زن اسیر نیست؛طنابی بر گردن،شانه هایی فرو افتاده و موج اشک و آه بر چهره:اسیر!

این ذهنیت مفلوک از زنی  اسیر،همراه کودکی من مرد؛آنچنان که باید!

زینبی که در جوانی من ساقه کشید،زن دیگری بود.بی شباهت به اسیر تقدیرهای تلخ.موجودی با قابلیت های جاودانه ماندن!

...عون و جعفر را روی دست گرفته و پیش می آید.دو خط خون،ردیف جاپاهای مرد را می پوشاند.خط خون دو فرزند.حسین علیه السلام پیش می آید و نگاهش به خیمه ی زنان است.منتظر که زینب علیهاسلام به ناله بیرون بیاید.ولی صحرا بد جوری ساکت است.از تمام درزهای خیمه ی زنان انگار سکوت می تراود.نه مویه ای...نه شیونی....نه گلایه ای...هیچ!

کجاست زن؟کجاست عشق فرزند؟کجاست مادر با تمام مهر و عاطفه اش؟این فرزندان پاره پاره از آن اویند و هیچ صدایی نمی آید.زن نمی گرید؛نمی نالد.از خیمه بیرون نمی آید؛و نمی گذارد کسی بگرید؛بنالد.

سکوت...سکوتی که از جنس صبر حتی نیست؛از جنس خالص عشق است.دو قربانی او،دو نتیجه ی هستی او،آنقدر حقیرتر ازتمام وسعت عشق اند که حتی برای دیدنشان بیرون نمی آید.مبادا حسین ...

حس!حسی فراتر،گرم تر و زیباتر از مادر بودن و زن بودن است که در این لحظه او را در خویش فرو برده است.این برادر عجیب،آنقدر فراتر از دوست داشتن است  که عشق مادرانه را راحت می شود پیش پایش سر برید.

آه،فقط خدا می داند که این روزها چقدر ما به هویتی چنین،به روحی چنین،به عشقی که ما را از این مرزبندی تنگ برهاند نیاز داریم.این روزها؛این روزهای قحطی!

قحطی،قحطی دستهایی است که تصویر خودشان را می سازند.قحطی دوست داشتنی است که انتخابش کرده ایم نه که او به اقتضای طبیعت،ما را انتخاب کرده است.در این قحطی که زن ،خودش را می پرستد،زن بودنش را می پرستد،زینب چه گمشده ی غریبی است...

همه ی عزیزانش را سر بریده اند.تکه تکه کرده اند.سرهایشان را همراهشان آورده اند،کودکان کاروانش را تازیانه زده اند و خودش را.طبق خط کشی ها ،الان زن باید غش کند.باید تا حد مرگ بی تابی کند.باید از ترس و غم بی کلام شده باشد.اما او ایستاده است ؛راست.در دربار یزید- جایی که نفس مردها می برد- و آهسته و بریده بریده نه،بلکه با بلاغتی که تن تاریخ را می لرزاند،فریاد می زند:"کد کیدک،واسع سعیک،ناصب جهدک،فوالله لا تمحوا ذکرنا و لا تمیت وحینا"هر حقه ای می خواهی بزن،تمام سعیت را بکن؛اما یقین داشته باش که نام ما را محو نمی کنی،آنکه محو و نابود می شود تو هستی...

علامت سؤال روبرویم ایستاده است؛کدام اسیریم؟ما یا زینب؟

 

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1385/12/01 و ساعت 12:12 |