تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.

بدنش می لرزید.درست مثل آن روزی که بعد از یک شب تمام غوطه وری در اروند،به فاو رسیده بود.در حالیکه اشک می ریخت گفت:حاضرم هر چی دارم بدم به شرطی که منو ببرن جایی که خاطرات گذشته ام تکرار بشه!

گفتم:مثلا کجا دلاور؟

گفت:هر کجا که باشه،هر جا که یاد شلمچه رو زنده کنه،هر جا که شب های سرد و روزهای داغ جزیره ی مجنون رو یادم بیاره،هر جا که نخلهای آبادان یا تپه های شیخ صالح برام تداعی بشه...چه می دونم!هر جا که صدای انفجار باشه و بوی شیمیایی،لبنان،بوسنی،چه می دونم!هر جا،هر جا که باشه،هر جا که ستاره هاش به جای خنده گریه کنن،هر جا که آسمونش به جای توپهای رنگارنگ،نمایشگاهی پر از منور باشه...

می گفت و می گریست و هر قطره اشکش گویی هزاران خاطره با خود داشت.

 

 

تابلوی شفاف چشمانش مرا به دور دست می برد،به آنجا که مرا در بلندیهای بازی دراز پی اش می گشتم و ستاره ای پرسید:که را می جویی؟

گفتم:رفیقی دیرینه را!

گفت:نامش چیست؟

گفتم:دلاور...

ستاره ای دیگر به زبان آمد که شهرتش را بگو!

گفتم:هر کسی او را به گونه ای می شناسد،حسابگرها دیوانه اش می خوانند و معامله گرها بی عرضه اش می گویند،نقاش، چهره ی شیدایی اش کشیده دارد و فامیل غریبه اش می داند،شهریان بسیجی اش گویند و همرزمان بی ترمز و مرادش او را مسجود ملائکه خواند.

بزرگِ ستاره ها پرسید:دیگر از او چه نشانی داری؟

فریاد زدم:نام پدرش روح الله،مادرش ایران،زادگاهش خونین شهر،مذهبش دلدادگی ست و جرمش آزادگی،فارغ التحصیل دانشگاه عشق است،سن و سالی به بلندای تاریخ دارد و قامتی هم تراز عرش،سینه ای دارد به پهنای اقیانوس،گامهایی همچو دماوند و برق نگاهش فراتر از کهکشان می رود.

بر پیشانیش نوار عشق بسته،بر گردنش دستار عبودیت و شال مردانگی بر کمر دارد.آیا می شناسیدش؟

آوایی در گوش دل پیچید:اینکه تواش سراغ می گیری کسی می شناسدش که چون او باشد و کام مجنون عشق را جز شرنگ غربت سیراب نکند و خوشا بر سکنه ی عرش که بر سجده گاهش بار یافتند...

اینان که به رسم عاشقی سوخته اند،آئین وفا نزد که آموخته اند؟

بر خرمن آتش زده چون ابراهیم،نمرود و بساط کفر او سوخته اند

همین!

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 11:18 |

سلام بر تو ای جاودانه،ای بزرگ فروتن، ای پر رمز و راز ترین معناها،سلام بر تو و وای بر من،وای بر من که آن روز با تو نبودم...

با تو نبودم آن روز که تشنگی از جنس عطش حسین(ع) و آل حسین(ع) داشتی...

می دانی!در حسرت با تو نبودن ،هر روز سوره ی قدر را آهسته می خوانم تا مثل تو باشم.مثل کسی که در خون خود غلتیده باشد...

ای آسمانی!کاش من هم با تو بودم.ساده و بی ریا بگویم؛با تو بودن لیاقت می خواست ،عشق می خواست،ایمان می خواست که من تهی بودم.من هیچ یک را نداشتم تا با تو بودن را آرزو کنم.من که از عشق فقط یک جمله لاتین را می دانستم،می توانستم عاشق باشم؟

من که از ایمان فقط سجاده و چادر نماز داشتم،می توانستم به اندازه تو مومن باشم؟

من که از لیاقت هیچ چیز نداشتم،می توانستم مثل تو لایق شوم؟

نه به قدر تو،بلکه تنها برای بودن در کنار تو!

من هیچ گاه سیم خاردار را برای رسیدن به عشق پشت سر نگذاشتم،همیشه از پشت سیم ها به افق ها ی دور چشم دوختم...

من از مین های راه همیشه هراس داشتم اما شما عاشقانه دل به آتش گرمشان می سپردید و اینجاست که می فهمم چقدر از کاروان شما عقبم؛نه به اندازه ی سال هایی که بعد از شما بودم،بلکه به اندازه ی قرن هایی که بعد از شما عاشق خواهم شد!

نوشته های من می میرند و نوشته های شما زنده می شوند و زنده می کنند...

آرزوی دیدنش را می توانم فقط در شعرهایم بگویم،صاحب روزهای آدینه را می گویم.اما شما سالها در کنارش زندگی کردید،عشق ورزیدید و جنگیدید.سپیده های آدینه،ندبه های عاشقانه و عصرهای آدینه، سمات را نثار مقدمش نمودید،اما من هنوز مانده ام...

هنوز نیاموخته ام چگونه باید بگویم:"متی ترانا و نراک"!شما خورشید را یافتید و من هنوز به دنبال آسمانم...

سفره های هفت سین را از سیب و سبزه و سماق و سنجد پر می کردم اما شما در سفره ی هفت سین تان سجاده و سر نیزه داشتید و سر بند سرخ فرشته هایتان را،سبزه ی عشق هایتان و سلامت سلامهایتان و سیب سرخ چشم های شب زنده دارتان را.من کجا و شما کجا؟آدم خاکی کجا و حور افلاکی کجا؟

سلام بر تو که لحظه های بزرگ حماسه ات،بهترین برگ های تاریخ کشورم را رقم زد.

تو دریا بودی و من کویرم،تو بزرگ بودی و من کوچکم،کاش بودی و در مقابل این همه بزرگی غرورم می شکست...

کاش بودی و می دیدی که چگونه با آتشفشان اهدافت،کوه بی هدفی و پوچی مرا ذوب می کنی.

من همانم که در نگرانی ها و افکار دیروزت شکوفا شد و امروز با تو به خود باوری رسید.تو همان دیروز منی که هویت ناب امروز من شدی،هویتی ماندگار که با قربانی شدنت در صفحه های تاریخ به ثبت رسید.

ای که دل از هر کس و هر چیز برگرفتی و به آهنگ دیدار دوست در اوج، بال و پر گرفتی و به مطلوب والای خویش دست یافتی،من به گران ترین قیمت ها تو را در تاریخ پیدا کردم و از این بابت از تو ممنونم.تویی که تنها به جمال دوست چشم دوختی و برای راه یافتن بکویش،بال و پر سوخته،شاهد مقصود را در آغوش گرفتی،...تویی که باز نشناختمت!

+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1386/01/13 و ساعت 1:12 |

...می گفتی تنها و تنها از حرام شدن می ترسم...در این تلخی روزگار،امیدم تنها به چشیدن شهد شهادت است...نگرانم که معشوق،گلوله ای را حتی از قلب زنگار گرفته ام دریغ کند...نگرانم که گلی به باغچه ام ننشیند...

ولی نشست،گلوله نشست،بر همانجا که تو می خواستی،ودیدی که خداوند بیش از تصورت گل کاشت!

آتش قلب تو با یک گلوله به خامشی نمی نشست،یک خشاب گلوله بر مجمر سینه ات رها کرده اند،قلب پهناورت پنج تای آنها را در خویش جای داده است.

بنازم به این سعه ی صدر و این وسعت دل...

+ نوشته شده توسط کوثر در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 1:1 |