بدنش می لرزید.درست مثل آن روزی که بعد از یک شب تمام غوطه وری در اروند،به فاو رسیده بود.در حالیکه اشک می ریخت گفت:حاضرم هر چی دارم بدم به شرطی که منو ببرن جایی که خاطرات گذشته ام تکرار بشه!
گفتم:مثلا کجا دلاور؟
گفت:هر کجا که باشه،هر جا که یاد شلمچه رو زنده کنه،هر جا که شب های سرد و روزهای داغ جزیره ی مجنون رو یادم بیاره،هر جا که نخلهای آبادان یا تپه های شیخ صالح برام تداعی بشه...چه می دونم!هر جا که صدای انفجار باشه و بوی شیمیایی،لبنان،بوسنی،چه می دونم!هر جا،هر جا که باشه،هر جا که ستاره هاش به جای خنده گریه کنن،هر جا که آسمونش به جای توپهای رنگارنگ،نمایشگاهی پر از منور باشه...
می گفت و می گریست و هر قطره اشکش گویی هزاران خاطره با خود داشت.

تابلوی شفاف چشمانش مرا به دور دست می برد،به آنجا که مرا در بلندیهای بازی دراز پی اش می گشتم و ستاره ای پرسید:که را می جویی؟
گفتم:رفیقی دیرینه را!
گفت:نامش چیست؟
گفتم:دلاور...
ستاره ای دیگر به زبان آمد که شهرتش را بگو!
گفتم:هر کسی او را به گونه ای می شناسد،حسابگرها دیوانه اش می خوانند و معامله گرها بی عرضه اش می گویند،نقاش، چهره ی شیدایی اش کشیده دارد و فامیل غریبه اش می داند،شهریان بسیجی اش گویند و همرزمان بی ترمز و مرادش او را مسجود ملائکه خواند.
بزرگِ ستاره ها پرسید:دیگر از او چه نشانی داری؟
فریاد زدم:نام پدرش روح الله،مادرش ایران،زادگاهش خونین شهر،مذهبش دلدادگی ست و جرمش آزادگی،فارغ التحصیل دانشگاه عشق است،سن و سالی به بلندای تاریخ دارد و قامتی هم تراز عرش،سینه ای دارد به پهنای اقیانوس،گامهایی همچو دماوند و برق نگاهش فراتر از کهکشان می رود.
بر پیشانیش نوار عشق بسته،بر گردنش دستار عبودیت و شال مردانگی بر کمر دارد.آیا می شناسیدش؟
آوایی در گوش دل پیچید:اینکه تواش سراغ می گیری کسی می شناسدش که چون او باشد و کام مجنون عشق را جز شرنگ غربت سیراب نکند و خوشا بر سکنه ی عرش که بر سجده گاهش بار یافتند...
اینان که به رسم عاشقی سوخته اند،آئین وفا نزد که آموخته اند؟
بر خرمن آتش زده چون ابراهیم،نمرود و بساط کفر او سوخته اند
همین!

