در زمینی نشسته ام که در حالت قرارش مرا بی قرارترین انسان کرده است،می خواهم پروازی به بلندای تاریخ کنم،می خواهم ستاره های موجود در آسمان را با دست خویش درک کنم،می خواهم گرمای خورشید را در تاول های دستم حس کنم،می خواهم زنجیر ها را پاره کنم در حالی که در قفل دل و فکر فرو رفته ام،می خواهم آهنین کفش هایی به پا کنم و عرض و طول جغرافیا را در غرب وشرق و شمال و جنوب به اندازه آورم،می خواهم مانند ابر و مه صبحگاهی سبک شوم و زمین و جنگل،کوه،دریا،ساختمان ها و بناها را طی کنم در حالی که افتاده ترین باشم و با وجود عروج ظاهری،غیرت غرور داشته باشم در حالی که غرور نکنم و بالاخره می خواهم گریه کنم،گریه ای به بزرگی سیل از کردارهایم،از ناچیزیم،از باخت هایم...
خستگی در روح و جانم پدیدار است ....
خستگی چیست؟آیا خواهان این هستی که کاتبان الهی بزرگترین گناه یعنی ناامیدی را در کارنامه ی توی بشر بنویسند؟
آیا خواهان این هستی که بشریت را مددگر کارهایت کنی در حالی که هر چه هست از اوست؟
آیا خواهان این هستی که سیمای غروب را ترانه ی دل کنی که نا امیدی است و امیدی به فردا نداری در حالی که این غروبی است ظاهری،که بستر امتحان را در شب تاریک گسترانده و بدان تماماً عبس است که این گونه تفکر کنی.ویا خواهان این هستی که طلوع خورشید بدون گردش زمین و خورشید باشد و این هم پنداری است عبث زیرا در سوره ی یوسف آورده است(وَ لا تَیأَسوا مِن رَوحِ الله إِنَّهُ لا یَیأَسُ مِن رَوحِ الله إِلاَّ القَومِ الکافِرونَ) و باید دانست که امید را در کنار(وَ أَن لَیسَ لِلانسانِ إِلاّ ما سَعی)معنا کرد و در کتابنامه ی دل نوشته و پاک نکرد و باید پنداشت که هر چه در حرکت است در نتیجه ی حرکت و قیوم بودن اوست،باید پنداشت که تمام عرصه ها،عرصه گاهی برای ظهور آنچه او خواسته به رنگ آورد می باشد و هیچ جنبنده ای خارج از دایره ی لطف و رحمت او نیست...
باید قبول کرد در میان جنبندگان،بی جنبش ترین هستم به گونه ای که آسایش را بر آلایش برگزیده ام و در نهایت،طلبکارترین وجود هستم و کمی و کاستی ها و نقص ها را ظلم می بینم... ظرفیت،آزمایش و گذرگاه بودن این دنیا را فراموش کرده ام.فراموش کرده ام که خداوند فرموده است:(وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ وَ الإِنسَ إِلاّ لِیَعبُدونِ)؛
فراموش کرده ام که این دنیا را اینگونه قرار داده است که: (أَحَسِبَ النّاسُ أَن یُترَکُوا أَن یَقولوا آمَنّا وَ هُم لا یُفتَنُونَ )!
فراموش کرده ام که در کجا واقع شده ام،
فراموش کرده ام که پیرامونمان چه چیزی وجود داشت و دارد،
فراموش کرده ام که رنگ برای چیست؟
فراموش کرده ام که بهار چگونه بهار می شود و خفتگان را به حیات می آورد،
فراموش کرده ام که دایره ی تمام اعمال تحت نظر و عنایت اوست.
فراموش کرده ام که دائماً در امتحان گوش،فکر،نیت و زبان و چشم،بدن،عبادت،نماز و ... هستم، فراموش کرده ام که برای چه آمده ام و برای چه خواهم رفت،
فراموش کرده ام مایع خلقتم چیست و
فراموش کرده ام پستی ها و نیستی ها را در حالی که خود اینگونه بوده ام.
فراموش کرده ام راز حرکت از خاک بودن به تاک بودن را که ارزش و ثمره ای برای جهانیان می گذارد ارزشی که گویند شهدا زنده اند،ارزشی که جایگاه نور پیدا می کند در طول اولیاء خداوند و باعث روشنایی محفل ظاهری و باطنی شده اند،ارزشی که خوبی هایش جان بوده است.ارزشی که راهش صراط ترین بود و در مستقیم ترین راه و ارزشی که برای خود ارمغانی آورد و تنها یادگاریش برای من آه بوده است.
د رنهایت باید گفت فراموش کرده ام تفکر و تعقل و تدبر را در حالی که خداوند این نعمت را بر این بشر عرضه کرده است پس کفران ترین و ناسپاس ترین موجودم.(إِنَّ الإِنسانَ لَکَفُورٌ).
همین!
+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه
1386/05/06 و ساعت
8:5 |