خود فراموشانیم!
شهیدان ...،شهیدان... و ما تنها تر شدیم...
دردا،که آدمها هنوز،عطر ناب اهورایی شهیدان را حس نکرده اند،در کوچه های فراموشی بوی شانه های شهیدان می وزد،اما کلاغها مرثیه شادمانه خویش را جشن می گیرند.
بعد از شما ای صنوبرها!
بر میزهای تفاخر نشستیم و هیچ کس ما را به میهمانی لبخندهای آسمانی نبرد.
کجا رفت؟
سوز و نیایشی که از پنجره های ادراک طلوع می کرد و دلها را تا بهشت ارغوانی اطمینان می برد.
کجا رفت؟
آن عشق زلالی که در چشمها می چرخید،و چلچله ها از خنکای روشن آن زنده می شدند.
کجایند کبوتران عاشقی که روزی به قصد قربت،جان خویش را در رودخانه مقدس ایمان شستند و بر چهار فصل سال،پنج تکبیر زدند؟
کجایند مسافرانی که دلهاشان،گل ارغوان بهشت بود و گامهاشان،کوه سترگ سرنوشت،و قامتی چنان بلند که نردبان آسمان پاک بود؟
ای دشت بی انتهای جنون!
خاک سوخته سکوت!چیزی بگو حرفی بزن،از آن همه بنفشه و نسترن،که در باد شرقی احساس پیش پای خداوند،سجده بردند و پیمان آفرینش خویش را استوار کردند.
چیزی بگو که سکوت ،ترانه اندوهناکی ست.
داشت فراموشمان می شد که روزی در حس باور عشق،شهر را در شط گریه های خویش می شستیم،فراموش کرده بودیم،لحظه های آسمانی وداع را...آب و آینه و قرآنی که تا مرز شهادت شهیدان را می برد رنج دیر سال خاک را حس می کردیم اما احساس زلالمان را در سراشیب خیابان دلتنگی،شهید کردند!
روزهایمان در تصور ناهمگون،مبهم و ناموزون آدمهای از خودراضی آدمهایی که دیروزشان را از یاد برده اند،شکست.
و بغض را در گلویمان،در تنهاییمان،در خلوت غریب بی شهیدان تا بی نهایت گریستیم و حالیا گریه هایمان هم عقده ای را نگشود...
ثانیه ها تازیانه مان می زنند،ثانیه ها سرزنشمان می کنند.
در غفلت فرو افتاده ای...
در غفلت!
دیروز مهربان خاکریز ها را ،چه کسی به لبخندهای خیابانی بخشید؟!
فراموش شده ها هنوز در پشت خاکریز ها نفس می کشند،آدمهای بی تفاوت از پله های گناه بالا می روند،شهیدان بی نوبت وارد بهشت می شوند،و سیاست بازان در خط مقدم سیاست بازیها،در ازدحام لحظه های بی درد گم شده اند...
امروز،آری امروز،فصل چندم دلتنگی است؟...سفر چندم عشق است ؟...
مرحبا به چشمهای شما که اعتمادی دوباره می آورد.
خدا سید سبز را نگاه دارد،تا عشق در چشمه های روشن امیدواری روح بشوید.
+ نوشته شده توسط کوثر در جمعه
1386/10/14 و ساعت
3:1 |