تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.

بسم رب الحسین

زان فاجعه دیده اشک بار است هنوز

                                      دروازه کوفه سوگوار است هنوز

از سوز لبان تشنه عاشورا

                                      دریای فرات شرمسارست هنوز

و سوره ی فجر سوره ی توست...

تفسیرش می کنم:

والفجر

سوگند به فجر ،به سپیده دم خون تو...به روشنایی گریبان تو!

ولیال عشر

و سوگند به شبهای ده گانه که شبهای مصیبت توست!

والشفع

و شفع که تو و برادرت شفع اید...در دامن مدینه،کربلا!

والوتر

و سوگند به وتر که تو همان وتری در لحظه های تنهایی و غربت...در لحظه های تشنگی و اشک!
واللیل اذا یسر

و قسم به شب هنگامی که روز شود و ظهر عاشورای تو که شب زمین را صبح کرد...

هل فی ذلک قسم لذی حجر؟

آیا در این امور نزد اهل خرد لیاقت سوگند نیست؟

که تو حسینی ... حسین!

الهی!...در خشکسالی دل و قحطی عشق،نم نم باران اشک را بر ما بیشتر ببار و معمار گریه و حال را برای آبادی دلهای خرابمان بفرست و بوی خوش کربلا را به مشاممان برسان!

الهی چنان کن که از حسین (ع) نه دست برداریم ،نه دل!

نه مدیون شهدا باشیم،نه از روی خانواده هاشان خجل!
همین!

+ نوشته شده توسط کوثر در سه شنبه 1386/10/25 و ساعت 0:52 |

خود فراموشانیم!

شهیدان ...،شهیدان... و ما تنها تر شدیم...

دردا،که آدمها هنوز،عطر ناب اهورایی شهیدان را حس نکرده اند،در کوچه های فراموشی بوی شانه های شهیدان می وزد،اما کلاغها مرثیه شادمانه خویش را جشن می گیرند.

بعد از شما ای صنوبرها!

بر میزهای تفاخر نشستیم و هیچ کس ما را به میهمانی لبخندهای آسمانی نبرد.

کجا رفت؟

سوز و نیایشی که از پنجره های ادراک طلوع می کرد و دلها را تا بهشت ارغوانی اطمینان می برد.

کجا رفت؟

آن عشق زلالی که در چشمها می چرخید،و چلچله ها از خنکای روشن آن زنده می شدند.

کجایند کبوتران عاشقی که روزی به قصد قربت،جان خویش را در رودخانه مقدس ایمان شستند و بر چهار فصل سال،پنج تکبیر زدند؟

کجایند مسافرانی که دلهاشان،گل ارغوان بهشت بود و گامهاشان،کوه سترگ سرنوشت،و قامتی چنان بلند که نردبان آسمان پاک بود؟

ای دشت بی انتهای جنون!

خاک سوخته سکوت!چیزی بگو حرفی بزن،از آن همه بنفشه و نسترن،که در باد شرقی احساس پیش پای خداوند،سجده بردند و پیمان آفرینش خویش را استوار کردند.

چیزی بگو که سکوت ،ترانه اندوهناکی ست.

داشت فراموشمان می شد که روزی در حس باور عشق،شهر را در شط گریه های خویش می شستیم،فراموش کرده بودیم،لحظه های آسمانی وداع را...آب و آینه و قرآنی که تا مرز شهادت شهیدان را می برد رنج دیر سال خاک را حس می کردیم اما احساس زلالمان را در سراشیب خیابان دلتنگی،شهید کردند!

روزهایمان در تصور ناهمگون،مبهم و ناموزون آدمهای از خودراضی آدمهایی که دیروزشان را از یاد برده اند،شکست.

و بغض را در گلویمان،در تنهاییمان،در خلوت غریب بی شهیدان تا بی نهایت گریستیم و حالیا گریه هایمان هم عقده ای را نگشود...

ثانیه ها تازیانه مان می زنند،ثانیه ها سرزنشمان می کنند.

در غفلت فرو افتاده ای...

در غفلت!

دیروز مهربان خاکریز ها را ،چه کسی به لبخندهای خیابانی بخشید؟!

فراموش شده ها هنوز در پشت خاکریز ها نفس می کشند،آدمهای بی تفاوت از پله های گناه بالا می روند،شهیدان بی نوبت وارد بهشت می شوند،و سیاست بازان در خط مقدم سیاست بازیها،در ازدحام لحظه های بی درد گم شده اند...

امروز،آری امروز،فصل چندم دلتنگی است؟...سفر چندم عشق است ؟...

مرحبا به چشمهای شما که اعتمادی دوباره می آورد.

خدا سید سبز را نگاه دارد،تا عشق در چشمه های روشن امیدواری روح بشوید.

+ نوشته شده توسط کوثر در جمعه 1386/10/14 و ساعت 3:1 |

ققنوس پرنده ای که در سالهای دور زندگی می کرد،بر بالای کوهها می زیست و هنگامی که عمرش به انتها می رسید بر بلندای قله خود را به آتش می کشید و از خاکستر او تخمهایی به وجود می آمد و به این ترتیب نسل او پابرجا می ماند.

آری!اینها در افسانه آمده،در افسانه هایی که مردم آنها را زاییده ی توهم می دانند و هیچ کس نمی تواند اینها را به عنوان واقعیت تصور کند اما...سراغ دارم،پروانه هایی را که نه در افسانه بلکه در واقعیت،نه در سالهای دور بلکه همین چندی پیش،نه در آخر عمر که در جوانی و نوجوانی،نه در بالای کوه که در صحراهای خشک،نه اینکه خود را آتش بزنند بلکه غرق در آتش می شدند و نه در آتش جسم سوز که در آتشی که سراسر روح و جانشان را در بر می گرفت،سوختند و از خاکسترشان نه یک فرزند که یک نسل ،باورها،شعور،ارزشها و یک وطن زنده شد.

افسانه را باور نداری...واقعیت را چطور؟

عاشقی محال است؟!

عشاق را نمی بینی؟ابراهیم در آتش!!!

ابراهیم در آتش یعنی همت،باکری،زین الدین،خرازی،چمران،علم الهدی،بروجردی،آوینی...،یعنی همه ی خون های پاکی که ریخته شد تا آتش ها بر ما سرد شود،

یعنی گلهایی که زیر شنی تانک ها له شدند تا ما بمانیم،

یعنی ابراهیم و سر بریدن علائق به خاطر معشوق،شکستن بت خودخواهی به خاطر معبود،

یعنی ابراهیم!نماد سربلندی در امتحان الهی...

یعنی شهدا!...یعنی حسین!

وقتی تیغ نمی بُرد و ابراهیم از امتحان خدا سربلند بیرون می آید، یک سخن است که دل هر عاشقی را بی تاب می کند:

وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظیم

 

ذبح عظیم، گل زهراست !که دعای عرفه اش روح و جانمان را صفا داد...حج نیمه تمامی که در کربلا کامل شد،عید قربانی که در قتلگاه جشن گرفته شد و عاشقی که رقصان در خون به معشوق پیوست...قربانی زینب است که به درگاه معشوق می آید و پذیرفته می شود...

 

وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظیم

+ نوشته شده توسط کوثر در شنبه 1386/10/01 و ساعت 0:16 |