تبليغاتX
.:*ابراهيم در آتش*:.
گفتم:«جون مادرت بسه.آخه تا کی می خوای بری و با بدن تیکه تیکه برگردی؟شاید تو اصلا قرار نیست شهید بشی...آخه چه دردته؟».

گفت:«درمان عشق جز به لقای حبیب نیست

                                                             این درد چاره اش به دوای طبیب نیست»

گفتم:«بابا ای والله... چقدرم روت زیاده!... اگه قرار بود همون اولش خدا قبولت می کرد دیگه»

گفت:« در وصالی که شود زود میسر مزه نیست

                                                           چند روزی به میان نامه و پیغام خوش است»

این را گفت و آماده رفتن شد.

آر.پی.جی را محکم زیر بغلش زده بود.نمی دانم چرا؟شاید می خواست نشان دهد که با یک دست هم می تواند تیر اندازی کند.پلاکش زیر تیغ آفتاب برق می زد.

 

 

+ نوشته شده توسط کوثر در جمعه 1387/01/30 و ساعت 18:57 |
... همه خوشحال بودند.سیب های سرخ بر روی مهمان ها لبخند می زدند.همه چیز ساده و بی آلایش بود.تا چند لحظه ی دیگر خطبه عقد خوانده می شد.«علی» پیشانی اش را با دستمال سفیدی پاک کرد. دلش می خواست چیزی به عروس بگوید...اما تردید اجازه نمی داد.

همه فکرهایش را کرده بود.پیش از مراسم خیال می کرد به سادگی حرفش را خواهد گفت.اما وقت داشت می گذشت و خطبه عقد در حال آغاز بود.دل به دریا زد و گفت:

«...شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خدا بخواهد حاجتش برآورده می شود!»

سرانجام حرف دلش را گفته بود.عروس نگاهش کرد و پرسید:

«چه آروزیی داری؟»

به مشکل ترین قسمت سخنش رسیده بود.یا باید حالا می گفت یا هیچ وقت!

- «اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من فکر می کنیدلطف کنید از خداوند برایم شهادت بخواهید!»

عروس گیج شد.خیال می کرد آنچه که می بیند یا می شنود در خواب اتفاق می افتد.اما «علی» چند بار آهسته و با التماس قسم خورد و عروس هنگامی که داشت خطبه عقد خوانده می شد برای «علی» و خودش شهادت خواست.

آن وقت با چشمانی پر از اشک «علی» را نگاه کرد.«علی» از طرز نگاه او فهمید که دعای خیر درباره اش انجام گرفته است.برای همین نفس راحتی کشید و خوشحالی به چهره اش دوید...

 

+ نوشته شده توسط کوثر در جمعه 1387/01/16 و ساعت 19:9 |