به نام نامی اش،به شوق شادمانی اش
دوباره صفحه های بی صدا ترانه خوان و پاره های بی نگار پرنگار شدند.
و باز های و هوی عاشقانه در گرفت...
سرورا!
این نگاره ها و این دل نوشته ها شاهکار توست
و ما در این میانه هیچ کاره ایم.
دلبرا!
به سوی توست دستهایمان،بیا جلا بده به نور خود به قلبهایمان.
سلام.
شهدا والاتر از پندار ما هستند.
همین!
..................................................................................................
چه روزهای عرفانی و زیبایی بود آن روزها،روزهایی که جای جای سرزمینمان از عطر پاک شهادت آکنده بود و همه جا با گلواژه های عشق و ایمان،ایثار و جانبازی آذین گشته بود.
آن روزها که همه،پیر وجوان و زن و مرد با شوری وصف ناپذیر و دلی سرشار از معنویت راهی دیار عشق می شدند.
آن روزها "جبهه" سرزمین موعود،محل گسستن تمامی وابستگی های مادی،شکستن مرزهای زمینی و گذرگاه ورود به وادی مقدس عشق بود.
و آن روزها "شهادت"بزرگترین آرمان رزمنده جان برکفی بود که با سلاح ایمان مراحل کمال را یکی پس از دیگری طی می کرد و با عروج به قله تکامل در میان دیگر لاله های گلگون وطن مأوا می گرفت و هر قطره خون پاکش به دریای مواجی مبدل می گشت و دشمن زبون را در بهت و حیرت فرو می برد.
آن روزها، اوج عظمت و شکوه ایمان را برای همه نسل ها و تاریخ،پسرک نوجوانی آفرید که با بستن نارنجک به کمرش و رفتن به زیر تانک دشمن،به جهانیان ثابت کرد که ایرانیان با ایمان و "فهمیده" اند.
و امروز دیگر صدای غرش تانک ها و موشک ها به گوش نمی رسد و شاهد آرامشی در شهرها و خانه هایمان هستیم که مدیون صدهاشهیدی هستیم که از جان و مال و هستی خویش گذشتند و برای پاسداری از مرزهای وطن و احیای اسلام،حسینی شدند و رفتند.
و اینک ما مانده ایم با داغ حسین(ع) بر دل و رسالت زینب(س) بر دوش!
روزها از پی هم می آیند و کاروان شهدا هنوز هم در راهند و ندا می دهند که عاشورا فراموش نشدنی است و کربلا نه یک قطعه از زمین که یک قطعه از بهشت و همه دنیاست و زینبی بودن رسالتی است که زمان و مکان نمی شناسد.
شیطان مصمم است...از پا نمی نشیند و یک لحظه غفلت ما او را کافیست.
ما که همیشه دم از تقبیح شیطان بزرگ می زنیم،آیا تا به حال شده که شیطان درونی و نفس اماره خود را برای همیشه سرکوب کنیم؟
مگر غیر از این است که می فرماید:مومن کسی است که به شیطان پشت کند؟!
آیا زمانی که ما چفیه به گردن می اندازیم به یاد لاله های در خون تپیده هم می افتیم؟
آیا سکوتمان یادآور سالهای از دست رفته ای است که با صدای توپ و گلوله و خمپاره،آرامشمان در هم شکسته می شد و افکارمان از هم می گسست؟آیا قدر لحظه لحظه خوشبختی و آرامشمان را می دانیم؟
به خودمان بیاییم ،به خودمان فکر کنیم،ما به دنیا آمده ایم که بسازیم و ببالیم.نه بسوزیم و بسازیم.
باور کنیم که مدیونیم...
نمی دانم فراموش کرده ایم یا خودمان را به نادانی زده ایم.
هیچ کس وظیفه اش نبود که برای آسایش من جانش را بدهد...اما خیلی ها جانشان را دادند...
قصه نیست...این یک حقیقت است.
نهایت بی شرمی است اگر فراموششان کنیم...
باور کنیم که مدیون جان ها،مال ها،اشک ها و ... هستیم.باور کنیم که روز حسابی هست و چشممان به چشمشان خواهد افتاد...آیا جوابی داریم؟سرافکنده ایم یا سربلند؟با خودمان که تعارف نداریم!فقط کافیست لحظه ای با خود خلوت کنیم...
ما برای جواب چه داریم؟!

