بهار می آید و جای تو خالی است بر سر سفره هفت سین!
راستی!
سفره ی هفت سین من امسال خالی است سردار!
می خواهم به یادت سفره ای تک سین بیندازم!
که تنها سین آن تو باشی سردار!
مرا متهم کرده اند سردار...
به فراموشی ات!
تو شاهدی که لحظه ای از خاطرم جدا نیستی!
فراموش شده ای؟
نه!
این منم که فراموش شده ام...
چهره ات بر روی دیوار های این شهر پر زرق و برق دلم را می لرزاند.
فرمانده لشگر ۲۷ محمد روسول الله...
کمتر کسی است که بزرگراه شهید همت را نشناسد اما...
چند نفر راه تو را شناخته اند؟
میدانی سردار این بی مهری ها مرا سرد کرده است...
همیشه در یاد من بوده ای و می دانم که خود شاهدی...
مرا غمی نیست از زخم زبانها که می دانم تو می دانی!
می گویند تو را خوب فراموش کرده ام...
فراموش کرده ام؟
چه کنم؟
چه بگویم؟
من هم چون عکس تو سکوت می کنم و می بینم.
همین!

