در جواب به لیلای عزیز
گفتی مرد...
گفتی سخن گفتن از یک مرد،مردی می خواد...و من...
گفتی از زندگی او بگو...از خاطراتش...از مردانگی هایش ...و من...
... من بر آنم که هم قافیه بودن "مرد" با "درد" اتفاقی نیست...
اگر خلیل الله را در آتش انداختند،ابراهیم من خود در آتش بودن را برگزید...و این آتش هست تا وقتی مردی و مردانگی هست...
اگر آتش بر خلیل الله سرد شد،آتش ابراهیم من به سردی نگرایید...آتش درد دین داشتن،درد ولایت داشتن،درد خیلی چیزها را داشتن...
حالم داره ازدیدن این همه مرد نماهای بی درد به هم می خوره...
بگذار تا برایت بگویم که به چه کسی می گویند بی درد؟!
بی درد به کسی می گویند که با میدانهای مین غریبه باشد،دلتنگی های اروند را نفهمد،نداند دو کوهه کجاست...آرزویش عطش نباشد و اهمیت شلمچه را نداند...
بی درد یعنی از دل خود دور باشی،حضور خاکریز ها را اضافی بدانی،گلهای بهشت زهرا را به دیده ی منت نگذاری و راه رفتن به سنگرها را بلد نباشی و تجملات تو را احاطه کند،نه معنای شیمیایی را بفهمی نه مفهوم جانبازی را!
هر شب با شکم سیر خوابیدن بعد هم طرفدار قشر آسیب پذیر بودن!
بی درد یعنی قلاویزان ندیده،ماووت نرفته...
اینان در سالیان خوب بسیجی دست روح خدا را پس زدند و روی کوفیان را در بی وفایی کم کردند...
اینان حاضر نیستند حتی لحظه ای در حال و هوای عطش بسر ببرند و یکبار بلا ببینند...نه تشییع کرده اند،نه تشییع می شوند،نه شیمیایی شده اند نه احساس شیمیایی را می فهمند.
خاکریزها از اینان گلایه دارند،هیچ سنگری آنان را نخواهد پذیرفت و اروند هیچ گاه آنان را نخواهد بخشید...
من حتم دارم که اینان به اندازه ی شنهای طبس هم غیرت ندارند...
آنان که دم از سهام و بورس و ویلا و فرهنگ بالا می زنند و خود را صاحب ثروتهای بادآورده می دانند،نمی دانند که نان خور دست شجاعت و ایثارگری هشت سال بسیجیان دلاور هستند و سر تا پای وجودشان و تمام دار و ندارشان به یک تار موی آن بسیجی روستایی نمی ارزد.
حیف از نخل ها که سوختند اما بی دردان سالم ماندند...حیف از آن همه خاکریزها که در پای پاتکها،مقاومت کردند و محو شدند اما آنها چون قارچهای سمی سر بر آوردند...
آن دلالان اندیشه های پوچ کجا بودند که ببینند مادران ما زینب وار فرزندان خود را دو به دو،سه به سه،تشییع می کردند و آنها را قطره اشکی هم نمی چکید...
کجا بودند که ببینند چهارده ساله های ما در میدان های مین تکه تکه می شوند و چه بسا که ماهها دشتهای جنوب و کوههای غرب میزبان این پاره های سرخ بود؟
خدایا آنان که خونین تر بوده اند شهدای میدان مین بوده اند.
کاش بودند و لااقل مردانگی را از سیزده ساله ها می آموختند!
لیلای عزیزم...
در اقلیم وجود،بی دردی عجیب دردی است.ما با درد ساخته ایم و از درد بی دردی می سوزیم...اینان همه بی درد زاده شده اند و با درد بی دردی می سازند!
همین!
