
تقدیم به یوسف کنعانی انقلاب حاج احمد متوسلیان
نهایت افق! بگو کجاست؟
تو خود نشانه داده ای...نگو که نیست...ناکجاست!
چقدر خسته ام
و بی تو پای رفتنم نمانده است
بیا که قلب های مرده با دم مسیحی تو آشناست
یوسفم حوالتی فرست
که چشم های خسته ام
در انتظار بوی تو ز جانب صباست
بیا که توشه ام تمام گشته است و ظرف خالیم
تشنه ی عطاست
هنوز هم اشاره ی اشاره ات افق نماست
و هجرتت به من نشانه می دهد:
نهایت افق لقاست!
عکس تو
- همان که تکیه بر عصاست-
عکس نه... تو از میان قاب حرف می زدی:
راه عشق پربلاست!!!
و عاشقی ز خود گذشتن و رضاست
خستگی بهانه است......عشق پر بهاست
دلم ز هست و بود این جهانِ سرد و راکد و خموش و بی رمق
رهاست!
حواله ی عبور من....
بگو نشانی افق کجاست؟!
خسته ام ولی به یمن عشق...
خواب بر خود حرام کرده ام و داد می زنم:
"نهایت افق خداست"

