گفتم:«جون مادرت بسه.آخه تا کی می خوای بری و با بدن تیکه تیکه برگردی؟شاید تو اصلا قرار نیست شهید بشی...آخه چه دردته؟».
گفت:«درمان عشق جز به لقای حبیب نیست
این درد چاره اش به دوای طبیب نیست»
گفتم:«بابا ای والله... چقدرم روت زیاده!... اگه قرار بود همون اولش خدا قبولت می کرد دیگه»
گفت:« در وصالی که شود زود میسر مزه نیست
چند روزی به میان نامه و پیغام خوش است»
این را گفت و آماده رفتن شد.
آر.پی.جی را محکم زیر بغلش زده بود.نمی دانم چرا؟شاید می خواست نشان دهد که با یک دست هم می تواند تیر اندازی کند.پلاکش زیر تیغ آفتاب برق می زد.
+ نوشته شده توسط کوثر در جمعه 1387/01/30 و ساعت
18:57 |
