همه فکرهایش را کرده بود.پیش از مراسم خیال می کرد به سادگی حرفش را خواهد گفت.اما وقت داشت می گذشت و خطبه عقد در حال آغاز بود.دل به دریا زد و گفت:
«...شنیده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خدا بخواهد حاجتش برآورده می شود!»
سرانجام حرف دلش را گفته بود.عروس نگاهش کرد و پرسید:
«چه آروزیی داری؟»
به مشکل ترین قسمت سخنش رسیده بود.یا باید حالا می گفت یا هیچ وقت!
- «اگر علاقه ای به من دارید و به خوشبختی من فکر می کنیدلطف کنید از خداوند برایم شهادت بخواهید!»
عروس گیج شد.خیال می کرد آنچه که می بیند یا می شنود در خواب اتفاق می افتد.اما «علی» چند بار آهسته و با التماس قسم خورد و عروس هنگامی که داشت خطبه عقد خوانده می شد برای «علی» و خودش شهادت خواست.
آن وقت با چشمانی پر از اشک «علی» را نگاه کرد.«علی» از طرز نگاه او فهمید که دعای خیر درباره اش انجام گرفته است.برای همین نفس راحتی کشید و خوشحالی به چهره اش دوید...
