دلم گفت باید که همت کنی ز «همت» برایم حکایت کنی
ز همت که شوری دگر داشته است در آتش حضوری دگر داشته است
سرودن زمردی که از سر ، گذشت سرودی است خونبار این سر گذشت
ز همت که تا با خدا عهد بست همه عهدهای دگر را شکست
زهمت که در اسمان خانه داشت حریمی پر از بال و پروانه داشت
ز همت که در جبهه پر می کشید گه حمله چون رعد سر می رسید
ز همت که در عشق آوازه داشت به شور کهن همتی تازه داشت
ز همت که عزمی گران سنگ داشت دلی شعله ور ، غیرت آهنگ داشت
ز همت که آوازه اش ماندنی است هماره سفرنامه اش خواندنی است
ز همت که دل بر خدا بسته بود به آیین آینه پیوسته بود
ز همت که در لحظه های دعا دلی داشت سرشار از یاد خدا
سری پر زشور و دلی پر شکیب زبانی پر از راز «امن یجیب»
زهمت که با همت خویشتن رهانید خود را ز زندان تن
خدایا مرا همتی کن عطا که با چشم همت بجویم تو را
ز همت که شوری دگر داشته است در آتش حضوری دگر داشته است
سرودن زمردی که از سر ، گذشت سرودی است خونبار این سر گذشت
ز همت که تا با خدا عهد بست همه عهدهای دگر را شکست
زهمت که در اسمان خانه داشت حریمی پر از بال و پروانه داشت
ز همت که در جبهه پر می کشید گه حمله چون رعد سر می رسید
ز همت که در عشق آوازه داشت به شور کهن همتی تازه داشت
ز همت که عزمی گران سنگ داشت دلی شعله ور ، غیرت آهنگ داشت
ز همت که آوازه اش ماندنی است هماره سفرنامه اش خواندنی است
ز همت که دل بر خدا بسته بود به آیین آینه پیوسته بود
ز همت که در لحظه های دعا دلی داشت سرشار از یاد خدا
سری پر زشور و دلی پر شکیب زبانی پر از راز «امن یجیب»
زهمت که با همت خویشتن رهانید خود را ز زندان تن
خدایا مرا همتی کن عطا که با چشم همت بجویم تو را
+ نوشته شده توسط کوثر در دوشنبه 1387/04/17 و ساعت
11:53 |

